داستان‌های حقوقی و جنایی

 چارلز هافمن دیکنز در پورت سی انگلستان به دنیا آمد . پدرش کارمند نیروی دریایی بود که بعدها به علت بدهکاری زندانی شد . دیکنز هیجده سال داشت که در دفتر وکالت گری با سمت منشی کار گرفت و چندی بعد به عنوان یکی از ماهرترین گزارشگران تندنویس جلسات دادگاه در لندن شهرتی به هم زد . گرچه او هرگز نتوانست در کانون وکلا پذیرفته...

از این بالا ، هیچکس ، و هیچ چیز ، به اندازه‏ واقعی خودش نیست . نه درخت‌ها ، نه مغازه‌‏ها و نه ماشینها . خیابان هم همینطور . پس این تنها زایر جاسم نیست که از اینجا ، مچاله و کوچک‏ به نظر می‏‌آید . اگر عبد الله هم بود،حتما همین طور بود...

شالیزارها سبز بودند،سبز و درخشان.اواسط تابستانی گرم و مرطوب بود و ما خواهرها به‏ همراه مادرمان برای کار در مزارع چای دیگران به‏ دشت آمده بودیم.حتی فکرش هم به ذهن من‏ خطور نمی‏کرد که آن روز، آخرین روز آرامش و شادی در زندگی من است.ردیف به ردیف و شانه‏ به شانه،خم شده از کمر،برگ‏های جوان را می‏چیدیم و در سبدها می‌‏انباشتیم. من نوزده ساله بودم، با...

«و باید که حیل القضاة تو معلوم باشد،تا اگر مظلومی بحکم آید و او را گواه نباشد و بروی ظلمی میرود و حقی از آن باطل میشود آن مظلوم را فریادرسی و بتدبیر و حیله حق آن مستحق را بوی رسانی.»(قابوس‏نامه ص ۱۸۰)مسئله‏ ایکه امروز در علم قضا مورد بحث است شم قضائی است،هر آن قاضی که بتواند مشکلی را حل و آنچه را متن...

آقای ساموئل لایبودیتز یکی از وکلاء مشهور امریکا بود که یک نمونه از شاهکارهای وکالتی او را در این مقاله میبینید.در سال ۱۳۲۹روزی نامهء بوسیله پست‏ بمضمون ذیل باو رسید:«آقای لایبودیتز عزیز من متهم بقتل عمدی هستم ولی بیگناهم مرا به بیست سال حبس محکوم کرده‌‏اند و اکنون پنج‌سال است برای آزادی خود در تلاش هستم‏ دوستانم برای مخارج دفاع من وجوهی تهیه کرده‏‌اند که...

  گفته بودی مثل پرنده‏‌ها اوج می‏گیری. گفته بودی در عالم رویا پرواز را شروع‏ می‏کنی.اما کجا رفت آن پرواز سبک بال اوج‏ آسمانها،این توهین‏ها و تحقیرها مال کدام‏ قسمت آرزوهاست.پروین!بسه دیگه،بهتر است سکوت کنی، با این حرفها کارم درست نمی‏شه؛فعلا در بد مخمصه‏ای افتادم.فکر می‏کنم اگر به مسئولین بالا اطلاع‏ دهی شاید همه چیز درست بشه،تازه بار گناهانت هم کمتر می‏شه؛نه!نه!آبرویم می‏رود،فعلا متوجه نشده‌‏اند. امیدوارم...

دخترك خسته و ناتوان و با ترس از آینده اى تاریك سرشار از حس سرخوردگى به خواستگار قلابى اش فكر مى كرد. هنوز نتوانسته بود با موضوع كنار بیاید. نگاهش به ساعت دیوارى خانه خیره ماند. دلش به حال سادگى، ساده لوحى و اعتماد بسیار نابجا به یك مرد چرب زبان فریبكار و میلیون ها تومان پولى كه به او سپرده بود مى سوخت. چند هفته اى...

آخرین بازی با اصرار بابک،پدرش راضی می‏شود که او را به پارک ببرد.بابک تنها پسر خانواده است و ده بهار بیشتر ار عمرش نگذشته است.پدر در گوشه‏ای از پارک روی چمن‌ها نشسته و مشغول مطالعه روزنامه می‏شود و بابک نیز سراغ وسایل بازی پارک می‏رود.هر از گاهی با صدای بابک،پدر سرش را بلند می‏‌کند با لبخندی جواب بابک را که داد می‏زند: بابا!نگاه کن،چقدر با سرعت...

آخرین کارنامه حساسیت خاص مادر احمد به وضعیت‏ تحصیلی او موجب شده بود که همیشه سعی‏ کند مراقب درس خواندن او باشد چند بار که‏ در فصل امتحانات با بی‌‏توجهی احمد به درس‏ روبرو شده بود او را تهدید می‏کرد که اگر خوب‏ درس نخوانی موضوع را به پدرت خواهم گفت‏ چرا که احمد از پدرش حساب می‏برد و می‏دانست که اگر مادر در مورد او...

فرار از مرگ  فاصله منزل تا محل کارش نسبتا زیاد بود برای همین نزدیکی‌های ساعت چهار صبح از خواب بیدار می‏شد همسرش مثل همیشه‏ چایدانی را با نان و پنیری داخل دستمال کنار پله می‏‌گذاشت تا آقا رمضان موقع رفتن‏ به محل کار با خود ببرد.هنوز اذان صبح نشده،وضویی می‏گیرد و به آرامی موتور گازی خود را از حیاط بیرون‏ می‌‏آورد تا سر کوچه که متصل...