نوشته‌های مفید

فرار از مرگ   فاصله منزل تا محل کارش نسبتا زیاد بود برای همین نزدیکی‌های ساعت چهار صبح از خواب بیدار می‏شد همسرش مثل همیشه‏ چایدانی را با نان و پنیری داخل دستمال کنار پله می‏‌گذاشت تا آقا رمضان موقع رفتن‏ به محل کار با خود ببرد. هنوز اذان صبح نشده،وضویی می‏گیرد و به آرامی موتور گازی خود را از حیاط بیرون‏ می‌‏آورد تا سر کوچه که متصل...

  پیاده که می‏شوم می‏بینم پشت ماشینم‏ حسابی داغون شده.از ماشین قرمز کوچولو هم‏ چیز زیادی باقی نمانده.از جلو کوبیده به‏ ماشین من و یک ماشین بزرگ هم از پشت آمده‏ روش.مردم دور ماشین قرمز کوچولو جمع‏ شده‏اند.سرم درد می‏کند.می‏نشینم.مردم یا علی می‏گویند و در ماشین قرمز را بازمی‏کنند۷ با دیلم.راننده بیهوش است.دوباره یاعلی‏ می‏گویند.می‏خواهند صندلی راننده را بخوابانند.نمی‏خوابد.صندلی را می‏شکنند.سر راننده را از روی فرمان...

  آرام از تخت پایین سرید و پتو را صاف کرد.نگاهی به‏ آسمان انداخت.با این که از سرشب لای پنجره را یواشکی باز کرده بود،هوای اتاق بدبو و تهوع‌‏آور بود. پنجره را بست و تخت را دور زد.نگاهی به مرد انداخت‏ که با دهان باز خرناس می‏کشید.در را پشت سر آهسته‏ بست.قبل از رفتن به دستشویی،کتری را روی گاز گذاشت و کبریت کشید.با وجود سردی هوا،فقط...

زن جوان جلوی در دادگاه،در گوشه‏‌ای کز کرده‏ است.هیچ کس به او توجه ندارد،هیچ کس برای‏ تسلا و دلداری او جلو نمی‏رو،گویا او را کسی‏ نمی‏بیند.اسمش شهلاست.سی سال دارد. زیباست.و هنگامی که سر بلند می‏کند و با چشمان اشک‏‌آلودش نامیدانه می‏نگرد، درمی‏یابید که ساده و معصوم است.شهلا چه‏ به سرت آمده است؟ شهلا لحظه‌‏ای نگاه می‏کند و رنگ قهوه‏ای‏ چشمانش در پس پرده‏ی اشک موج برمی‏دارد....

سوری خانم انگشت‏ها را مشت می‏‌کند و محکم می‏کوبد به در.صدایی می‌‏آید.این بار محکم‏تر می‏کوبد.می‏رود عقب‌‏تر می‌‏ایستد.دود آجرهای قرمز و کهنه‌‏ی خانه را سیاه کرده.داد می‏زند،«مهری خانوم،سوخت.غذات سوخت‏ بابا،در دو باز کن.» امروز صبح مجید گفته بود:«خسته نشدی‏ بس که هر شب املت گذاشتی جلوی ما،واللّه من‏ که خسته شدم.زن هم بود زن‏ها قدیم.مادرای‏ ما.آدم نبودن مگه؟ده تا بچه بزرگ می‏کردن، واللّه مهمونی هم می‏داد.خونه‌‏شون هم‏...

  من و خواهرم نشسته بودیم وسط لوازم‏ مادربزرگ.یک عالمه خرت و پرت و دو سه تا جعبه‌‏ی بزرگ و کوچک.لوازم خانه‌‏ی‏ مادربزرگ باید بین ما دو نفر تقسیم می‏شد تا آن روز سراغش نرفته بودیم.خواهرم می‏گفت: «چیز مهمی اون تو نیست.» بک عالمه لحاف و تشک،چند تا سینی و قابلمه‌‏ی بزرگ،دو تا قالیچه‌‏ی کهنه و پوسیده و خرده‏‌ریزهای دیگر.باید همه‏‌ی اسباب‌‏ها را می‏کشیدیم بیرون،سقف انباری آب...

من و سیما زندگیمان را خیلی عاشقانه شروع کردیم. سیما دختر بسیار خوبی بود و در آن زمان تنها دختری بود که می‌توانست مرا خوشبخت کند، زمانی که ما تصمیم به ازدواج گرفتیم خانواده‌ام به خاطر این که سیما ۱۱سال از من بزرگ‌تر بود با این ازدواج مخالفت کردند و حتی مرا از خانه طرد کردند. پدرم می‌گفت این زندگی آخر و عاقبت خوبی ندارد...

پنج داستان کوتاه از جیمز تربر محاکمه سگ پیر پاسبان سگ گله ای پیر و با تجربه را که سالیان دراز پاسبان شهری بود در یک روز تابستانی به اتهام قتل عمد بره ای دستگیر و بازداشت کردند. در واقع بره را روباه مو قرمز سرشناسی ذبح کرده بود و بدن سرد نشده ی مقتول را در لانه سگ گله گذاشته بود. محکمه در دادگاه کانگارو به ریاست...

من و رضا ۹ماه پیش ازدواج کردیم قرار بود همه چیز عاشقانه باشد، چیزی به جز عشق و دوستی بین ما نباشد. خود‌خواهی نیست اگر بگویم من تمام تلاشم را کردم اما رضا نخواست و هر بار که خواستم عشقم را به او نشان دهم، خرابش کرد. رضا برادر دوستم آتوسا بود. من و آتوسا در دوران مدرسه همکلاسی بودیم. ۲سال پیش که دیپلم گرفتم تقریباً...

یازده سال پیش در زمانی که من دیگر پدر و مادر نداشتم و از تنهایی شدید رنج می‌بردم با خسرو آشنا شدم. در آن زمان ۴۰سال سن داشتم، احساس می‌کردم پیر شدم و تا چند سال دیگر از پا می‌افتم و احتیاج دارم کسی کنارم باشد. هیچ چیز در زندگی خوشحالم نمی‌کرد. زن ثروتمندی بودم، ارثیه زیادی به من رسیده بود اما هر چه به...