نویسنده : فرید خدائی فر

من تازه ۲۴ساله شده‌ام. ۴سال قبل زمانی که منشی یک شرکت بودم با احسان آشنا شدم. او هم ویزیتور بود و هر هفته به شرکت ما می‌آمد. ما آنجا با هم آشنا شدیم و سرانجام احسان از من خواستگاری کرد. وقتی رابطه ما ادامه پیدا کرد و احساس کردم عاشق احسان هستم موضوع خواستگاری را با خانواده‌ام مطرح کردم و بالاخره هم او به خانه...

هنوز دختر بچه‌ای ریزنقش بودم که در خیابان با همسالانم بازی می‌کردم. ۱۳سال بیشتر نداشتم. خانواده‌ای فقیر بودیم که پدرم حتی برای تهیه غذای روزانه ما با مشکل مواجه بود. وقتی حمید به خواستگاری‌ام آمد برای فرار از فقر مجبور شدم با او ازدواج کنم. او مردی ۴۰ساله بود و ما تقریباً ۳۰سال تفاوت سنی داشتیم اما ثروت زیادی داشت. پدرم که به دنبال کم...

صبح زود پانزدهم اوت ۱۵۱۸در کوچه "نیزارتنگ" تاجری بنام دوگزینس را با نیزه ای که از پشت مقتول وارد و از سینه او خارج شده بود، از پا در آورده بودند و مامورین انتظامی نسبت به آهنگری بنام "توماس میلیو" که ساکن " سن بار تولومه " بود ظنین شده و دستگیرش ساختند. آهنگر اظهار داشت که شبهای چهاردهم و پانزدهم ماه اوت را در...

هفت سال پیش با سیاوش آشنا شدم، در آن زمان او پسر جوان و شیک‌پوشی بود که به خاطر ظاهر و نوع حرف‌زدنش می‌توانست دل هر دختری را به دست آورد و من دختر ساده روستایی در یکی از شهرستان‌ها بودم که برایم زندگی معنای کار در مزرعه و پخت و پز در خانه را داشت. پدر من پسرعموی مادر سیاوش بود و آنها هر...

کرمانشاه سال ۱۳۱۳، سید میران سرابی مردی در حدود ۵۰ساله ، نانوائی مرفه ، با اصول و معتقدات مذهبی ، آزاده و نیکوکار ، رئیس صنف نانوایان ، شوهر آهو خانم ( کدبانویی زحمتکش و مهربان و بردبار ) و پدر چهار فرزند است . این زندگی آرام را ورود زنی به هم می زند. روزی در دکان سید میران زن جوانی به نام هما...

در یک میهمانی همدیگر را دیدیم. انصافاً وحید مرد جذابی است. من از او خوشم آمده بود و وقتی به طرفم آمد و از من خواست تا شماره تلفنم را به او بدهم قبول کردم، مدتی گذشت و وحید به من گفت که می‌خواهد به خواستگاریم بیاید، من هم قبول کردم چون عاشقش شده بودم. نمی‌دانستم آن چیزی که از وحید می‌دانم واقعیت رفتار و...

استاد كارش نیامده بود؛ این را از كركره‌های مغازه فهمید كه هنوز پایین بودند. سوز سحری سر و گوشش را حسابی كباب كرده بود. دستهایش از سرما قدرت حركت نداشتن و انگشتانش مثل سنگ به هم چسبیده بودند. كلید را به زحمت از جیبش در آورد و در قفل چرخاند، وقتی كركره را بالا كشید پاكت‌نامه‌ای توجهش را جلب كرد. به خیال آن‌كه باز هم...

بچه سال به نظر می‌رسید، اما نمی‌توانستم بی‌تفاوت از او بگذرم. كنجكاو شده بودم آخر این دختر با این سن و سال؟!. هر چند دیگر بعید نیست تو این دوره زمانه. همه جور آدم پیدا می‌شود حتی در این سن دزد و قاچاقچی، معتاد حتی قاتل باشند، اما جالب اینجا بود كه وقتی از مسئول آنجا پرسیدم كدام یكی از این خلافها را مرتكب شده...

من نمی توانم روی انگشتان لاغر، امواج؟! رنگ را تصور کنم، شما می‌توانید؟! بگذاریم؛به قول شاعر،گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله ماست آنچه البته به جایی نرسد فریاد است! امواج رنگ، هنوز بر انگشتان لاغرش خودنمایی می‌کرد، خیلی روزها، خیلی ساعت ها در سکوت و در تنهایی از پنجره به کوه و درخت، و خیابان و کوچه و بازار خیره می‌ماند...

یک مرد روستایی فقیر به نام کاکه مراد به شهر می آید تا برای خانواده اش یک بخاری از دکان حلبی سازی بخرد. زنش به او گفته بود: های مرد، مثل بنده خدا یک بخاری بخر تا از دست دم و دود اجاق راحت باشیم. امسال زمستان سخته. بچه ها خفه می شن. کاکه مراد پس از خریدن بخاری، یک سری هدیه نیز برای زن...