با باد با طوفان

با باد با طوفان

از این بالا ، هیچکس ، و هیچ چیز ، به اندازه‏ واقعی خودش نیست . نه درخت‌ها ، نه مغازه‌‏ها و نه ماشینها . خیابان هم همینطور . پس این تنها زایر جاسم نیست که از اینجا ، مچاله و کوچک‏ به نظر می‏‌آید . اگر عبد الله هم بود،حتما همین طور بود…حالا،اگر کسی،بالاتر از من،از بالای پشت بام،یا از روی آن ساختمان‏ بلند،به من نگاه کند،چی؟شاید او هم مرا به‏ اندازه یک عکس کوچک ببیند،در قاب‏ پنجره.اگر باد نمی‏وزید،اگر باد نبود و این‏ پرده تکان نمی‏خورد،اگر باد نبود و نمی‏خواست،این گل شمعدانی را از ساقه‏ بشکند…حتما،آن کسی که از آنجا به من نگاه‏ می‏کند،فکر می‏کند من،مثل یه عکسم.مثل‏ عکس عبد الله در قاب چوبی روی دیوار،که‏ هنوز که هنوز است مثل هشت سال پیش‏ می‏خندد و سرور که می‏رسد،می‏ایستد و نگاهش می‏کند.

آیا اگر پدر رزا هم اینجا نشسته بود،همین طور به نظر می‏‌آمد؟مثل‏ یه عکس؟…از بالای ابرها،از آن ته ته‏ آسمان چه طور؟حتما از آنجا،این ساختمان‏ درندشت و بی‏انت‌ها که برای ما اینقدر بزرگ‏ است،به اندازه یک لانه زنبور است!اگر اینطور باشد،لابد،از آنجا قد و قواره زایر جاسم،که‏ اینطوری کنار چرخ کز کرده،کوچک‏تر از یک‏ مورچه است.و من هم.آن وقت تکلیف غم و غصه من و زایر جاسم چه می‏شود؟و حتی،غم‏ و شادی همه مردم شهر دیگر چه معنی‏ می‏دهد؟!مگر ما به مورچه‌‏ها اهمیتی‏ می‏دهیم؟تازه،چه فرقی می‏کند که زایر جاسم باشد یا من یا دیگری؟عبد اله باشد،و یا یک رهگذر،مأمور پست باشد،با یک کیف،پر از نامه‏های عبد اله،و یا یک رفتگر و یا خانم‏ عاطفی باشد که بخواهد بالا بیاید،در بزند و بگوید:«ببینید خانم مرادی،شما یک‏ ببخشید بگویید و قضیه را تمام کنید،نگذارید کار به ناحیه و اینجور جاها بکشد،بگویید که‏ سوء تفاهم شده…»و آن وقت من بخواهم از این بالا،از این پنجره،از این قاب عکس خالی‏ هلش بدهم پایین،تا پیچ و تاب بخورد و پرت‏ شود روی چرخ طوافی مشدی مصیب،کنار زایر جاسم،وسط سیب‌ها و نارنگی‌ها،تا ببیند که‏ خیال می‏کرده زایر جاسم اینقدر کوچک است.

بفهمد که ما کوچک نیستیم.آن وقت،باز هم‏ زایر جاسم داد بکشد:«او هوی،مادر سرور، کار داشتی؟»و یا:«می‏خوای یه پاکت از ایی‏ نارنگی‌ها سیتون بفرسم بالا؟…»نه،او حتما جسد خانم عاطفی را ندیده،و یا دیده و خودش‏ را باز هم به آن راه زده و و الا،این جور وقتها که‏ نباید اینطوری گفت ،زایر جاسم پس چرا وایستادی کنار در؟بفرما،چای بیاره،یه پیاله‏ چای بیا بخور.آن وقت زایر جاسم دوباره با شانه‏‌هایش،پالتویش را روی شانه‌‏اش مرتب‏ کند و به ریشهای مشکی‏اش دستی بکشد و بگوید:«از روی ناچاری بود…کارش تمام شد، مادر سرور،خرمشهرمان را از دستمان‏ گرفتند!…»و بعد،لحاف و تشک را بردارد و برود به ته راهرو،یکباره همانجا بماند، برگردد و جور غریبی،انگار که نخواهد کسی‏ بشنود،بگوید:«نه که کوتاهی از ما باشد!از دستمان رفت.ولی،ولی ما پسش می‏گیریم، می‏بینید!هنوز زایر جاسم و عبد اله نمردن، فرداست که برگردم دوباره به جبهه،پیش‏ عبد اله.»و یکدفعه،بلند،داد بزند:«ما پسش‏ می‏گیریم!»خاله خاتون با انگشت‌های‏ چروکیده و ناخن‌های حنا بسته‏اش،گوشه‏ لپش را بکند و بگوید:«وای خدا مرگمو بیاره،از بس گرومب گرومب بمب و خمپاره‏ شنیده،پاک زده به کله‌‏اش!…»فردایش،زایر جاسم بیاید کنار در،دست بزرگش را روی سر سرور بگذارد و بگوید:«ها عمو سرور جان، بگو،چی بگم سی بابات؟چه پیغومی سیش‏ ببرم؟»و بعد،سرش را بالا بگیرد،و نه به‏ صورت و به چشمهای من،بلکه به جایی ته‏ دالان،روی دیوار،کنار در و یا خدا می‏داند به‏ کجا،نگاه کند و بگوید:«شما چی؟مادر سرور!…پیغامی نداری سی عبد الله ببرم؟»و من بغض کنم.صورتم را بگیرم زیر چادرم، لحظه‏‌ای صبر کنم،و آن لقمه درد را،به زور قورت بدهم و لبخند بزنم که او نفهمد،و بگویم:«دست علی به همراهتان.خرمشهر، خرمشهر را برایمان بگیرید،خانه ماست‏ آنجا!…»و او بفهمد،و خودش را بزند به آن‏ راه که نفهمیده.

آهی بلند کشید،و یکباره‏ سرور را بغل بزند،ببوید و ببوسد و بگوید: «ایشا الله!کارون!سرور!…عبد الله،بابات! صید…دوباره…خداحافظتان!»تند برود.نه‏ بدود.مثل باد…به آنی،باد زیر آستینهای‏ پالتویش بپیچد،با دو دست لبه‏‌های آن را بگیرد.برود و برود.که سالی بعد،شبی بیاید دوباره کنار در.زیر نور کم سوی لامپا،کنار راهرو بایستد و دوباره باد باشد و باد.خاله‏ خاتون،مویه کند،و گیس بکند،و او بگوید: «مادر سرور بد به دل نیار،عبد اله ناپیداست! همی یک باره غیبش زد!هموجور که ما خرمشهر رو گرفتیم،شایدم اونا،عبد اله را گرفته باشن…باید صبر کنی،حالا خانه‏ داری،ولی مرد نه!…»دوباره که باد از ته‏ دالان زوزه بکشد و بیاید من ناباور به‏ زایر جاسم نگاه کنم که یک آستین خالی‏اش‏ در باد تکان می‏خورد،انگار که فقط باد باشد که بخواهد بگوید:«ببینید،زایر جاسم با دو دست رفته و با یک دست آمده!»و سر را که‏ بالا بگیرم،تا سئوال کنم،در زیر نور لامپا، بریده سرخ‏ور آمده گوشت روی گونه‏اش را ببینم که از زخم سر نیزه دشمن است،و در آن‏ زخم،بوی کارون باشد و نخلهای خرمشهر، بوی جماز،بوی کباب…بوی کودکی.و بعد.و بعد،آن زخم،در گذر ایام،در سالهای‏ سخت،بماند و بماند،تا از برق بیفتد،به رنگ‏ قهوه‏ای درآید،و نه انگار،که برای فتح‏ خرمشهر،بلکه،مثل اینکه از روزی که به دنیا آمده،همانجا،زیر گونه‏‌اش بوده و بود!… شاید!کسی چه می‏داند؟!زایر جاسم،از پی‏ شش سال،شصت ساله بشود.موهایش سفید سفید شود.شانه‌‏هایش رو به زمین خم شود.

ساکت شود و هر دم غروب از پله‏‌های‏ ساختمان،لخ لخ‏کنان پایین برود.و آنجا،کنار چرخ طوافی مش مصیب،بنشیند و سیگار پشت سیگار دود کند،و گاه به گاه،حرفش را عوض کند:می‏دانم،بگمانم همو خودش بود. دیدم که گرفتندش…مثل عبد اله بود!… عبد اله اسیره!باید نامه‏اش برسه!…و هر بار که پستچی بیاید،تند و فرز،نامه‌‏ها را زیر و رو کند هول زده خطها را بخواند،و دوباره، سیگاری آتش بزند،و زیر چشمی به بالا نگاه‏ کند.عصرها کنار چرخ‏ طوافی را بروبد،و کمک‏ مش مصیب،که از بازار میوه آورده،نارنگی‌ها را سر و ته کند،و یا چراغ‏ زنبوری را که توی‏ دستهای صفدر است‏ تلمبه بزند،و نور از لای‏ موهای سفیدش بتابد،و من فکر کنم که حالاست‏ که صورت او بسوزد،و او با صدای بمی که ته‏ لهجه‌‏اش را گم می‏کند، داد بکشد:«نارنگی،سه‏ کیلو به من پنجاه تومن… بدو،آتیش افتاده به‏ مالمان!»و یا بگوید:«خالو صفدر جان،دیده‏ بانی کن خالو،شهرداری نیاد پدر جان!»و یا مرا که مثل همیشه کنار پنجره ببیند داد بزند: «ها مادر سرور،حالت خوشه؟نارنگی سیت‏ بفرستم بالا،تازه چه خبر!…تازه چه خبر!…» و سرش را،تند بدزدد،و داد بکشد:«او هوی‏ نارنگی،آتیش زدیم به مالمان!…»که مالش‏ نباشد،که نیازش نباشد،و تنها بخواهد،با وسیله‏ای بیقراریش را پنهان کند.جارو بکشد. بروبد.تلمبه بزند.بالا برود و پایین بیاید و دیگر کاملا باور کرده باشد:«من خودم‏ دیدمش که می‏بردنش،آره خود خودش بود! همین روزهاست که نامه‏اش بیایه!…»و پنج سال همین را بگوید،با همان یقین و انگار که پنج روز زایر جاسم مثل طفل پنج ساله بود.

پنج سال در انتظار نامه‏ای از عبد اله،بی‏قرارتر از من.چه می‏خواست او؟چه گناهی کرده بود؟ چه دیده بود؟از عبد اله چه خبر داشت؟نعشش‏ را دیده بود؟خاکش کرده بود؟پس چرا نمی‏گفت؟نه اگر بود،مثل خبر صالح، می‏گفت.اگر بود،مثل ممدوح،می‏رفت و می‏گفت:«خاله خاتون سرت سلامت! ممدوت کنار بهمن شیر شهید شد!»می‏دانم، نامه‏اش می‌‏آید!چه اشتیاقی داشت،زایر جاسم که به من بباوراند.اگر هم نمی‏گفت،  من ته دلم روشن بود!می‏دانستم که عبد اله‏ بود.یک جایی در این دنیا،توی عراق،یک‏ جایی،که آسمانش همین،آسمان ما بود.ماه‏ داشت و ستاره.اگر می‏گذاشتند که ببیند! عبد اله بود!نمی‏دانست نباشد.این را یکی از ته تاریکیهای قلبم می‏گفت.هر چند،پنج سال‏ بی‏‌خبری می‏توانست دنیایی را به تاریکی‏ بکشد،ولی،ته قلب من را نمی‏توانست.یک‏ کورسویی بود.یک لرزه نوری.مثل تابش‏ فانوسی از ته خلیج.دور دور…می‏دانستم، اگر نامه‏اش هم نمی‏رسید،باز هم می‏دانستم‏ که باید روزی زایر جاسم بیاید و با تنها مشتش‏ آنطور به در بکوید و بکوید و نعره بکشد،اگر دوست داشت،حتما در را از جا می‏کند:سرور،سرور،بیا خالو جان.بیا پدر جان،حفظ کن. نگفتمان خالو جان. نگفتمت‏ مونسم. عبد الله،بابات‏ زنده است…اینم‏ نامه‏اش.سرور هاج‏ و واج بماند،زل بزندبه‏ یک دست زایر جاسم که‏ می‏لرزید و نامه را داشت .که می‏خندید. که گریه می‏کرد.که فراموش کرده بود پنج‏ سال است که دست ندارد و با کتفش،با آستین‏ خالی‏اش،بخواهد صورتش را پاک کند.عرق‏ پیشانیش را خشک کند.و به جای دست‏ به صورت،صورتش را به کتفش بمالد.سرور نداند که چه کند.و اگر او نمی‏دانست،من‏ دانستم که چه کند.من که توانستم بغض کنم، من که توانستم از ته حلق آن لقمه گره شده را از هم باز کنم،من که توانستم،راهرو را پریشان گریه‏ام کنم،من که توانستم زانو بزنم، نامه‏اش را از تنها دست زایر جاسم بگیرم، ببویم و ببوسم،خیس اشکش کنم،رنجموره‏ کنم،سر به خاک بسایم،خدا،خدا کنم،من که‏ توانستم لبهایم را آنقدر بگزم که خون بیاید، توانستم از ذوق گوشه چادرم را با ناخنهایم‏ بدرم.

می‏دانستم،اگر نامه‏اش هم نمی‏آمد می‏دانستم که عبد الله زنده است.بایست، بایست نامه عبد الله می‏آمد.دوباره بایستی‏ زایر جاسم جوان شود.قد راست کند،بخواند و برقصد،بگوید و بخندد و خاله خاتون دوباره‏ تکه‏ای از لپش را به چنگ بگیرد و بگوید:»ای‏ زایر جاسم،از ایی موهای سفیدت شرم کن‏ مرد،سی عیبه‏ای کارا…»و سرور باور نکند و باور کند،و معنی عبد الله را بیابد.«بابایی به‏ نامه عبد الله،که داشت فراموش می‏شد»و بخواهد مثل همه پدر داشته باشد.که بخواهد (به تصویرصفحه مراجعه شود) عبد الله باشد و نه عکسش در قاب روی دیوار که پنج سال باشد که می‏خندد.خودش را بخواهد.همانطور:وقتی بیاد مادر…وقتی‏ بیاد…وقتی بیاد!وای و دیگر نگوید،نتواند که‏ بگوید.به کنج اتاق بدود.کتاب و دفتر را پهن‏ کند.تند تند بنویسد.و بخواند و بخواهد نشان‏ بدهد که خودش را نباخته،و نتواند.و گاه گاه‏ سرش را بالا بگیرد و خیره خیره به من و بد به‏ قاب عکس نگاه کند،و شرمسار بخندد.و بعد از آن،هر روز و هر روز،با ذوق و شوق از راه‏ مدرسه برسد و با عجله صندلی را از گوشه اتاق‏ بیاورد و زیر پایش بگذارد.بالا برود و با گوشه‏ مقنعه‌‏اش قاب عکس عبد الله را پاک کند.و بعد،شبی دور از چشم من به آن نزدیک بشود و آهسته بگوید:«پدر…کجایی بابا؟»و از من‏ بپرسد«حالا من هم بابا دارم مگه نه مادر؟ مثل همه!»و من بگویم:«می‏دانستم…داری‏ دخترم.»و بگوید:«پس کی…بابا کی‏ می‏آید؟»و من بگویم:«وقتی جنگ تمام شد دختر.»بالاخره می‏دانستم که یک روز،روزی‏ او می‌‏آید.می‏‌آید.بالاخره باید می‌‏آمد.نوشته‏ بود.پس بود یک جایی از این دنیا،زیر همین‏ آسمان.اگر می‏گذاشتند که نگاهش کند.جز این هم نبود.دیگر عبد الله،عبد الله سرور هم‏ نبود.سرور برای عبد الله بود،و عبد الله برای‏ سرور.آن وقت من باید جور دیگری می‏شدم.

یک کسی که رفته بود،داشت می‌‏آمد. اگر هم نمی‏‌آمد،آنجا توی‏ عراق بود،توی یک اتاق، بین یک راهرو،روی‏ یک تختیا روی‏ یک تکه ‏ای از زمین،میان یک‏ سالن،در بین صد نفر،هزار نفر…یا درون یک سلول،مچ‏ بسته.دست بسته.ولی‏ به هر حال بود،در هر حالتی‏ که با او رفتار می‏کردند.بالاخره‏ نفس می‏کشید،از همان هوایی که من و سرور و درخت‌ها،تنفس می‏کردیم.شاید هم وقتی‏ نامه عبد الله آمد،تنفس کردن آسان‏تر شد.آن‏ کور سوی خاموشی نگرفته،تاریکی‌‏ها را پس‏ زد.تن و جانم را روشن کرد،خانه را،کوچه را، خیابان را..راهرو و راه پله‌‏های تاریک را، مدرسه را،کلاس را،گل‌ها را،تخته سیاه را. خورشید انگار همین یک خبر،همین یک‏ شعله را می‏خواست تا دنیا را روشن روشن کند و همه چیز را به درخشش وادارد،همین یکی‏ را.حتما همین بود.برای همین بعد از آن روز همه چیز فرق کرد.حتّی صورت رزا دوست‏ داشتنی شد،با آن جامدادی‏اش که موزیک‏ می‏زد و دل ریحانه را می‏برد،با آن شکلاتش‏ که دل ریحانه را آب می‏کرد.او می‏توانست‌نگاه ریحانه را باز هم به التماس بکشاند و من‏ می‏توانستم او را ببخشم.من چه بد بدم حتّی‏ آن کینه و بغض توی گلوی مرا،که کمتر از بغض دوری عبد الله نبود،آن راهم،داشتم‏ فراموش می‏کردم.ریحانه،ریحانه تو کجا نشسته بودی دختر؟کجا؟کجا بودی؟وقتی‏ رزا بود،تو که آنجا نبودی.تو توی دستهای‏ رزا،روی شکلات رزا بود.

دلم می‏خواست به‏ رزا هم بگویم:«ببین دختر،اسم این دخترک‏ ریحانه است.از شکلاتت چرا به او نمی‏دهی؟»آن روزها حتّی رزا بخشیدنی بود.می‏توانست‏ شکلاتش‌رابخورد،می‏توانستم‏ حتی از حق ریحانه هم بگذرم،کدام‏ حق؟چه می‏دانستم آن روز،وقتی‏ ریحانه شکلات رزا را می‏دید،پاک از کلاس و درس و مدرسه،می‏رفت‏ بیرون.مرا هم با خودش می‏برد. مرا هم دنبالش می‏کشید و می‏برد،. یک جایی که دور دور دور بود.قبل از آن،چه کینه‏ای به رزا داشتم و چه‏ مهری به ریحانه.وقتی عبد الله آمد و کنار ریحانه نشست،وقتی اخمش را دیدم.آن وقت ریحانه را شناختم و رزا را،که با جامدادیش دوباره بازی‏ می‏کرد.من داشتم به کجا می‏رفتم؟ چه کسی داشت مرا می‏برد؟که عبد الله آمد و من من هم رفت.کجا داشت می‏رفت دوباره‏ ریحانه؟خدایا توانستم دوباره به رزا بگویم که‏ دیگر،آن جامدادی لعنتی‏اش را به مدرسه‏ نیاورد.وقتی گفتم:عبد الله خندید،من و ریحانه و کلاس را تنها گذاشت.رزا بلند شد و از کلاس بیرون دوید.قهر کرد.ریحانه بعد از آن خندید.خنده که نه،یک چیزی بین خنده و غصه توی چشمهایش بود.یک نوع رهایی. طور دیگری نگاهم کرد.ولی بعد از آن روز دیگر ریحانه آن ریحانه نبود.

بی‏تاب بود،باید آرام می‏شد،ولی انگار با رفتن رزا،جفتش را گم کرده بود.کجا بود آن ریحانه؟که سه روز بعد خانم عاطفی به مردی که چشمهایش‏ سرخ بود و یک پلکش می‏پرید،بگوید: «ایشون همون خانم مرادی هستن… سوء تفاهم شده،شما ببخشید…».مرد بغرّد: «خانم شما از مالیات ما حقوق می‏گیرید که‏ مواظب بچه‏‌های ما باشید.»و من بگویم:«که‏ درسشان بدهم.»و مرد بگوید:«دختر عزیز من مریض شده خانم،می‏فهمین،نمی‏خواهد بیاید توی این مدرسه.»و من بگویم:«او از خیلی وقت پیش یک دختر دیگر را مریض‏ کرده آقا.»و خانم عاطفی لبش را گاز بگیرد و بگوید:«سوء تفاهم شده آقای اکبری.»و مرد فریاد بزند:«از این به بعد،توی این مدرسه یا جای اوست،یا دختر من.»و من بپرسم: «راستی،خب حالا کدام از ما جایمان‏ اینجاست؟»و خانم عاطفی آرام بگوید: «شمارو از ناحیه خواستن».و من بگویم: «عجب پس کار به ناحیه هم کشیده»واقعا که.»و مرد بیرون برود و بگوید:«بیا بریم‏ خانوم.»و برود.خانم عاطفی بگوید:«ببینید شما یک ببخشید بگویید و قضیه را تمام‏ کنید»و من خیره به او نگاه کنم.و ببینمش که‏ شده یک گراز،یک موش و یک عنکبوت. پوزخند بزنم و او سرش را که پایین بیندازد، بشود یک چوب لباسی،که باید از روی آن‏ کیفم را برمی‏داشتم و می‏رفتم.می‏دویدم.بعد توی کوچه عبد الله هم باشد و همدوش من‏ بدود.من با پاهای عبد الله بدوم.ریحانه هم‏ دنبال ما بدود.من و عبد الله،با پاهای ریحانه‏ بدویم به دنبالا کبری،و یا اکبری دنبال ما بدود نمی‏شد دیگر،اگر من هم می‏خواستم، عبد الله نمی‏گذاشت که به آن مدرسه بروم. خانم عاطفی یک عنکبوت بود.عبد الله شبش‏ آمد.او نیامد،من رفتم.با طناب او را گوشه‏ سقف بسته بودند.تاریک بود.سلول،تاریک‏ تاریک بود.کسی می‏خندید.سگها زوزه‏ می‏کشیدند.عبد الله را می‏زدند.می‏زدند و می‏زدند.طنابها تکان می‏خوردند. نمی‏شد که حرف آنها باشد.یک‏ مدرسه دیگر،چه فرقی می‏کرد؟در آنجا هم حتما یک ریحانه پیدا می‏شد، و چند رزا نمی‏توانند نباشند.اکبری‏ شبیه صدام بود،مگر می‏توانستم به‏ دخترم صدام درس بدهم!وقتی عبد الله‏ اسیر دست صدام بود؟این را،خانم‏ عاطفی از کجا باید می‏فهمید؟بعد از آن،عبد الله همه جا با من می‌‏آمد. کنار در،توی راهرو.می‏رفت کنار زایر جاسم می‏نشست،کنار چرخ طوافی‏ مش مصیب.همیشه آنجا نشسته بود. از بالا که نگاهش می‏کردم همانجا بود.باز هم باید زایر جاسم داد بزند: «هااای نارنگی سه کیلو به پنجاه تومن‏ بدویین،آتیش زدیم به مالمان.»و در صدای او یک شادی باشد.

حتما می‏دانست که عبد الله‏ کنار اوست.ولی شبها،که تاریک تاریک‏ می‏شد،وقتی ماشینها کم و کمتر می‏شدند و مش مصیب،بساطش را جمع می‏کرد و زایر جاسم زنبوری را خاموش می‏کرد،وقتی دیگر هیچکس آن پایین نبود،جز چرخ طوافی که با زنجیر بسته شده بود به درخت،وقتی صدای‏ عوعوی سگها بلند می‏شد،وقتی باد می‏‌آمد، عبد الله هم می‏رفت.به خانه،که نه.به عراق‏ برمی‏گشت.آن وقت باید،ته آن سلول تاریک‏ عبد الله را ببندند و با طنابها بالایش بکشند، سه نفر و یا چهار نفر به جانش بیفتند و او را بزنند.عبد الله ناله نکند،فقط دهانش را که باز کند صدای باد بیاید.روی تختش نشسته باشد و کنار تختش یک جسد گذاشته باشند با صورت کبود کبود.که چشمهایش ترکیده‏ باشد و هم لباس عبد الله باشد.ظرف غذا را بیاورند،کنار عبد الله روی جسد بگذارند، بگویند:«بخور.»عبد الله نخورد.توی سرش‏ بزنند و بزنند،دهان عبد الله باشد و باد، صدای باد.عبد الله نیامد،کنار زایر جاسم‏ بنشیند.کنار در منتظر بماند و یا یک خط نامه‏اش برسد.زایر جاسم دوباره در خود شود، سه سال،دیگر داد نزند.انگار که همه چیز را بداند.زیر باران بنشیند،پالتوی خاکستری‏ رنگش را دور خود بپیچد،و سیگار بکشد و سیگار.و دیگر حتی سرش را بالا نگیرد که‏ بگوید:«هاٌّمادر سرور یک پاکت نارنگی‏ بفرستم سیت؟»

توی تاریکی یکی نشسته‏ باشد.هر چقدر نگاهش می‏کنی سرش را بلند نمی‏کند که بشناسیش،سرش را توی‏ دستهایش گرفته باشد.سه سال همانطور نشسته باشد،در تاریکی این قدر که حتی،توی‏ قاب عکس هم لبخند عبد الله کمرنگ‏تر شود. سال به سال کمرنگ‏‌تر.موهای زایر جاسم هم‏ مثل پنبه شود.دریغ از یک موی سیاه. باز هم عبد الله باشد.ولی فقط صدایش. نمی‏‌گذاشتند او را ببینی.خودش هم نمی‌‏آمد. باران که می‏‌آمد،یکی را می‏زدند.به سرش داد می‏زدند،فحشش می‏دادند.سگها عوعو می‏کردند،ماشینها بوق می‏زدند.ها چه‏ نشستی مادر سرور،جنگ تمام شد.آزادگان، عبد الله!طوفان بود.این،همن طوفان بود، پیرو علی می‏گفت:«باد که زیاد بیاید،خبر از طوفان می‏دهد.»همو بود که زایر جاسم و منو و سرور را می‏برد به سوی عبد الله و یا می‏خواست عبد الله را بیاورد به نزد ما.از عراق،تا به اینجا از پشت هشت سال.فقط طوفان عبد الله را می‏آورد.فقط طوفان،همه‏ چیز را می‏کند،همه چیز را می‏برد.غمها را، پست‏چی را،نامه‏‌ها را…تنهایی‏‌ها را.دیگر نامه به چه دردمان می‏خورد؟اینها را که‏ عبد الله بیاورد،آنها را می‏برد.توی آیینه از پس هشت سال به خود نگاه می‏کنی.این دفعه‏ مانند تمام زنها.نگاه زنانه،جویا.این هشت‏ سال،تو کجا بودی زن؟تو دیگر که هستی؟ عبد الله آیینه را با خودش برده؟دو رشته چین، زیر چشمها،زیر انگشتان لرزان،یک قطره‏ اشک،برای سالهای از دسته رفته.ابروهای پر و یک طره موهای جو گندمی.باور کنی.و باور نکنی.خاله خاتون بگوید:«مردته،عبد الله! بعد از هشت سال زن…بخودت بیا هنوز جوانی تو.کجا عیب داره.پیغمبر خدام‏ سفارش به تمیزی کرده…حلالته.شوهرت… عبد الله.جم نخور کرکهاتو بگیرم،این صورت‏ یا کرکزار…بشین نمی‏زارم…خودم بندت‏ می‏ندازم…انگار عروسمو واسه ممدوح‏ شهیدم…»بگویی:«نه خاتون جان». سر بکشی و او تو را بگیرد،و با نخ تابدارش،با انگلشتان لرزانش نخ را بورزاند و بورزاند:

سوزش،کرکها،سوزش،مثل سوزش دوازده‏ سال پیش،که دوازده قرن باشد.آاخ چه جان‏ سختی تو زن!…یادت بیاید روز عروسی،کل‏ کل زنان و دختران شرمسار در پی‏ات. کوچه‏‌های خرمشهر.خیابانها.آینه و قرآن. ساز و تنبوته…همان درد،همان سوزش… آنجا کجا بود خدایا؟خرمشهرمان بود؟خواب‏ بود یا بیداری؟زایر جاسم با مشت به در بکوبد و بکوبد:«عزیزمون براهه خاتون… عبد الله…عبد الله!»واای خدا،عبد الله!از ترس غافلگیر شدن،به گوشه اتاق قرار کنی، سرور،موذیانه بخندد و خاله خاتون دوباره با نخش بیاید و بی‏توجه به التماس‌های تو، بتاباند،بسوزاند و بورزاند و بسوزاند.ای اشک‏ کجا بودی؟توی آینه تو نباشی.یک زن دیگر باشد.با چهره سرخ.به آن همه هراس تو،زل‏ مانده باشد.یک صرت دیگر،که روی صورتت‏ گذاشته باشند.سرور از آینه سرک بکشد،و به‏ تو بخندد،فکر کنی که:او چه بیگانه است!از او نگاهش فرار کنی…به کجا؟روبچرخون‏ زن،نترس سرخاب مالت نمی‏کنم…سرور جان برو به کناری،برو کنار در دختر،بابات‏ براهه ببین نیامد عبد اله!فکر کنی همه آنها خواب است که می‏بینی،با این همه،از صبح، راهرو را بروبی،قالی را بتکانی،چادر شب را، دوباره و سه باره.روی رختخواب‌ها بکشی، شمعدانی‌‏ها را آب بدهی،حلقه ازدواجت را بسابی و بسابی تا زنگار هشت ساله از روی آن‏ برود.قاب عکس عبد اله را پاک کنی،و دورش،از گلهای مدرسه بچینی…تمام شب، باران آمده باشد:تند،کند،نم نم.آسمان‏ دلتنگی کند،رعد بزند.باید صبح شود.زایر جاسم گفته باشد که صبح می‏‌آید.آسمان، خیابان را برای عبد اله شسته باشد.و طوفان، برگهای زردش را روفته باشد.باید،در آن روز عبد اله می‌‏آمد،کنار در را چراغانی کرده‏ بودند.سپاه بود،بچه‏‌های سپاه،بسیجی‌های‏ خندان،با شاخه‌‏های گل و نقل و شرینی.

آن‏ زهرا کجا بود؟زیر بند خاله خاتون،خودم را جا گذاشته بودم حتما:دختر،پس چرا اینجا ماندی؟بیا بیرون.مگه به حرومی‏ می‏ری؟شوهرته،خودشه، همون عبد اله،پاشو بیا به‏ جمع خوبیت نداره…عزا گرفته‏‌ای مگر؟!عبد اله‏ می‏‌آمد.از بالای پنجره‏ پیدا بود.از همانجا،از ته خیابانی که هشت‏ سال،از او خبری نداشت. خیابانی که می‏درخشید.از همانجا،مثل دخترهایی که به‏ خانه بخت می‏روند،قلبم می‏کوبید و می‏کوبید.باید به خاک پایش می‏افتادم.باید گریه می‏کردم.باید می‏خندیدم.باید…باید. قلبم کجا بود؟دنیا چقدر کوچک بود.تا همانجا بود،که دیده می‏شود.یک خیابان و یک ساخمان این دنیا بیشتر نداشت،خیابانی‏ که در آن یک ماشین غرق گل را می‌‏آوردند و آدمها،با نقل و گل و شیرینی به استقبالش‏ می‏رفتند.اتاق ما،شهر بود،دنیا بود و خیابان، تمام زمین.خاله خاتون به زانو می‏زد.بیا زن…بیا نه…نه خاله خاتون…تو را به‏ خدا،همین‏جا…تو را به روح ممدوح…از چه می‏ترسی زن؟از عبد الله؟گفتم:«می‏‌آید، از اینجا می‏بینم.»…گلها و مردم.گلوله‌‏ها و گلوله‏‌ها.ای دل آرام بگیر.می‏‌آمد و می‏‌آمد. همو خودش.سوار،بر دوش جاسم که‏ می‏چرخد که روی دستها بلند می‏شود.تمام‏ مردم دنیا،او را می‏بوسند.در دریای نور می‏آید.صدای تیر می‏‌آید،بسیجی‏‌ها شلیک‏ می‏کنند،از شادی.دنیا دارد،تمام چند خشاب‏ قشنگش را،برای او شلیک می‏کند.بعد از این،دیگر جنگی در این دنیا نخواهد بود. تفنگ نخواهد بود،عبد الله که باشد.خدایا رحم کن!در راه پله‏‌اند!راهرو نترکد!اتاق‏ منفجر نشود!سرور کجاست؟این همان اتاق‏ تنهاست؟همانی که هشت سال،پنجره‏اش‏ در انتظار بود؟اینها مگر رحم ندارند؟ خورشید،اگر در اتاق بدمد،همه چیز را می‏سوزاند.سرور چرا ماتت برده؟همین‏ (به تصویرصفحه مراجعه شود) خودش است،بابا عبد الله!…عبد الله،چرا ماتت برده؟هموست،سرور،تنها دخترت!در آغوشش بگیر!زایر جاسم چرا می‏لرزی؟!چرا می‏خندی؟!چرا گریه می‏کنی؟!با تنها دستت،سرور را در بغلش می‏گذاری:ببوس‏ پدرت را…عبد الله را…عبد الله جان،این هم‏ دخترت سرور…ما شا الله…خورشید تو اتاق ما چه کار می‏کند؟همه‏‌مان از حرارتش نسوزیم؟ الو نگیریم؟!در هم نپیچ مرد،زایر جاسم.شبها تمام شدند.

از کتاب اسکادروی ماز ۵۴۳

نویسنده:فیروز زنوزی جلالی

مجله دادرسی – شماره ۲۵

برچسب ها :
,
فرید خدائی فر
vakil@vakil.net
بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

1 × پنج =