بیگانه با نرگس

بیگانه با نرگس

شالیزارها سبز بودند،سبز و درخشان.اواسط تابستانی گرم و مرطوب بود و ما خواهرها به‏ همراه مادرمان برای کار در مزارع چای دیگران به‏ دشت آمده بودیم.حتی فکرش هم به ذهن من‏ خطور نمی‏کرد که آن روز، آخرین روز آرامش و شادی در زندگی من است.ردیف به ردیف و شانه‏ به شانه،خم شده از کمر،برگ‏های جوان را می‏چیدیم و در سبدها می‌‏انباشتیم.
من نوزده ساله بودم، با پوستی سفید و قدی‏ بلند. دختر بزرگ خانه‏ مان بودم و دیگر مدت‏ها بود می‏شنیدم که وقت شوهر کردنم رسیده . لحظه‌‏ای از کار کردن و سود رساندن به پدرمان‏ غافل نبودیم، او می‏گفت که انتظار جهاز و در نتیجه شوهر پول‏دار را نداشته باشیم که دستش‏ تنگ است. مادرم با ناراحتی به ما می‏گفت این‏ها برای این است که شما را شوهر ندهد و کارگرهای‏ مفت و مجانی‏اش، از دستش‏ نروند. ما با خوشدلی می‏خندیدیم…سواد نداشتیم‏ چون ما را هیچ‏ وقت به مدرسه نفرستادند. پدر و مادرم می‏گفتند:«سواد به درد دخترها نمی‏خورد.»
مادرم هم سواد نداشت.او زنی ساده‏ دل،مهربان‏ و زحمتکش بود که تنها آرزویش داشتن زندگی‏ای‏ نسبتا آرام و آبرومند در همان دهات بود.برای‏ همین وقتی پچ‏پچ در و همسایه توی ده پیچید که‏ دخترتان ترشیده شده، مادرم با حالتی دگرگون‏ پدرم را به باد سرزنش گرفت و پدرم هم که مرد ساکت و آرام بود،سر به زیر انداخت و سکوت‏ کرد و به این ترتیب مادرم فهمید که پدرم ریش و قیچی را به دست او داده است…

در یک روز گرم و شرجی تابستان،در حالی که‏ در زیر آسمان آبی،در مزرعه‏ سبز چای‏ دوشادوش خواهرانم کار می‏کردم،بدون این‏ که‏ حدسش را بزنم،ناگهان زندگی‏ام زیر و رو شد.مادرم را می‏دیدم که مدتی با پیرزنی که دلال‏ ازدواج بود،حرف می‏زد،باز هم شکی نبردم.
شب خسته و کوفته به خانه برگشته و سر سفره‏ شام مختصرمان نشسته بودیم که‏ مادرم به پدرم گفت: «شوهری برای دختر ما پیدا شده که هم جوان است و هم پول‏دار. جهاز نمی‏خواهد و در عوض شیربها و مهریه هم‏ نمی‏دهد، اما مرفه و آبرومند هستن.» پدرم که این‏ را شنید خوشحال شد و اسم و رسم آن‏ها را پرسید.مادرم گفت خانواده‏‌ی بالادهی برای‏ پسرشان غلام، من را خواستگاری کرده‏اند. من آن‏ خانواده را می‏شناختم.مزرعه‏‌ای داشتند و وضعشان از ما خیلی بهتر بود.حتی اسب و چندتایی هم گاو داشتند و همه ‏شان دسته‏ جمعی‏ با هم زندگی می‏کردند. پدرم خیلی خوشش آمد و گفت حتما تشریف بیاورند تا قرارها را بگذاریم، شاید هم راضی‏شان بکنیم که شیربهایی هم‏ بدهند…

من آن شب گیج و مبهوت به بستر رفتم و با طنین زمزمه‏ های دلسوزانه‏ خواهرهای‏ کوچک‏ترم، تا صبح خوابم نبرد.آخر غلام را قبلا دیده بودم و می‏شناختم،او دوازده سال بیش‏تر نداشت.پسربچه‌‏ای بود که قدش به زور تا شانه‏ من می‏رسید و اغلب می‏دیدمش که‏ اسبشان را برای آب دادن می‏برد.از بلایی که‏ داشت بر سرم می‌‏آمد،تنم می‏لرزید و وحشتزده‏ شده بودم.
شوهری که هفت سال از من کوچک‏تر بود و هنوز بالغ نشده و با هم‏سن و سال‏هایش بازی‏ می‏کرد.می‏دانم که از خود می‏پرسید دختری‏ نوزده ساله و پسری دوازده ساله چه تناسبی‏ می‏توانند با هم داشته باشند؟چه از لحاظ احساسات و عواطف و چه از لحاظ جسمانی، چه هماهنگی و نقطه‌‏ی اشتراکی می‏تواند بین این‏ دو نفر وجود داشته باشد؟من برای شما توضیح‏ خواهم داد.من،که قربانی این ماجرا هستم،بهتر از هر کس دیگری برای شما خواهم گفت که در این‏ وصلت چه چیزی مورد اهمیت قرار گرفته بود.در ضمن این را هم بگویم که در آن‏ هنگام و در آن‏ منطقه این قضیه امری غیرعادی و بی‌‏سابقه نبود.
سال ۱۳۵۲ بود که خانواده‏ غلام مرا به‏ عنوان عروس به خانه‏ خودشان بردند.غلام‏ چون هنوز بچه و نابالغ بود عملا کاری به کار من نداشت و خودش هم تحت سرپرستی پدرش بود.پدر و مادر غلام،برای خودشان عروس نیاورده بودند و حتی مرا به چشم عروس هم نگاه نمی‏کردند.آن‏ها کارگر جوان و مفت و مجانی به خانه آورده بودند و برای این‏که محرم باشد،اسمی هم رویش‏ گذاشته بودند.نهار و شام هم به من می‏دادند و جایی برای خوابیدن،و من در عوض موظف بودم‏ مثل برده‏ زرخرید برای آن‏ها جان بکنم و بدون‏ ابراز خستگی کار کنم.هم در مزرعه‏ آن‏ها در میان دیگر کارگران به کار گرفته می‏شدم و هم‏ در خانه کار می‏کردم.آوردن هیزم،نشای برنج و عمل آوردن چای سیاه،هم در تابستان و هم در زمستان وظیفه‌‏ی من بود،علاوه‏ بر این‏ها بافتن‏ چادر شب و جاجیم، پختن غذا،نظافت خانه، کوفتن شلتوک،چراندن گله هم بر عهده‏ من بود.
اگر خوب کار می‏کردم،از پدر شوهرم و دیگران روی خوش می‏دیدم و اگر از کار من‏ خوششان نمی‏آمد، پدر شوهرم در زیر مشت و لگد سیاه و کبودم می‏کرد.در این مواقع غلام از گوشه‌‏ای تماشا می‏کرد،او چه می‏توانست بکند؟ غلام که چیزی نمی‏فهمید.او بچه‏ی نابالغ و کوچکی بود که باید سرش بالا می‏گرفت تا صورت مرا ببیند.او از زندگی چه می‏فهمید…من‏ چهار سال تمام،مثل کنیزی که هیچ حقی،حتا حق سخن گفتن هم ندارد،در خانه و مزرعه‌‏ی‏ آن‏ها جان کندم.به قدری خسته و فرسوده شده‏ بودم که با این‏که بیست و سه سال بیش‏تر از عمرم‏ نمی‏گذشت،سی و چند ساله به نظر می‏رسیدم. گاهی که به خانه‏ی خودمان سری می‏زدم،مادرم‏ زود راهی‏ام می‏کرد و زیرگوشم می‏گفت:«تو صیغه‏ هستی،مواظب باش‏ها!مبادا از تو برنجند!»چون‏ غلام خیلی بچه بود،مارا صیغه کرده بودند…و من درست نمی‏دانستم این چه معنی‏ای دارد.
غلام دیگر شانزده ساله شده و قد کشیده بود. یک روز دیدم مادر شوهرم یک دست لباس نو به‏ من بخشید،خیلی تعجب کردم،بعد معلوم شد می‏خواهند من و غلام را دست به دست دهند.ما واقعا زن و شوهر شدیم.اما چه زن و شوهری که‏ از همان دقیقه اول،زندگی‏ام صد برابر بدتر و تلخ‏تر شد.
غلام در سنین بحرانی بلوغ بود،بد خلق و کج‏ اندیش،با کله‏ای پر باد و غرور و مرا پیره‏زن‏ خطاب می‏کرد.خام و ناپخته و زیر نفوذ شدید والدینش بود و با من رفتاری فوق العاده‏ تحقیرآمیز و غیر قابل تحمل داشت.دستش هم به‏ رویم بلند شده بود.چرا کتکم نزد؟مگر هر دقیقه مادر پدر و برادرش مرا با مشت و لگد نمی‏زدند؟مگر از بچگی به این صحنه‏‌ها عادت نکرده بود؟مگر با ناله‌‏ها و گریه‌‏های من‏ سیاه بخت بزرگ نشده بود؟برایش مسئله‏ای‏ عادی بود که مشتش را،که اکنون مشت پر قدرتی‏ بود،بلند کند و آن را به صورت من بکوبد.
از زندگی،از اینکه زنده بودم،و از این که هر روز صبح چشم باز می‏کردم و می‏دیدم هنوز هم نفس می‏کشم،بیزار بودم.گاهی گریه‏کنان و اشک‏ریزان به دامن مادرم،پناه می‏بردم.او چه کاری می‏توانست بکند؟نوازشم می‏کردم و پند و اندرز می‏داد و زود مرا به همان جهنم راهی‏ می‏کرد.می‏سوختم و می‏ساختم.چه چاره‏ای‏ داشتم؟واقعا چه کاری می‏توانستم بکنم؟از زن‏ جوانی که نه سوادی دارد،نه سرمایه‌‏ای،نه‏ پشت و پناهی چه انتظاری می‏رود؟به این ترتیب‏ یک سال دیگر هم گذشت.بعد زمزمه‏‌های‏ نارضایتی و غروغرها بلند شد که چرا بچه‌‏دار نمی‏شوی؟چه سؤال بی‏خودی می‏کردند.البته که‏ بچه دوست داشتم،همه زن‏ها بچه دوست‏ دارند.من دلم می‏خواست بچه‏‌ای داشته باشم‏ که با محبت مرا مادر صدا بزند.چشم به انتظار نشستم،اما بچه‌‏ای در کار نبود.دیگر همه،حتا مادرم هم چپ‏چپ نگاهم می‏کرد.مادر شوهرم‏ می‏گفت:«زنی که نمی‏زاید زن نیست!پس به چه‏ دردی می‏خورد؟»

خودم هم نمی‏دانستم که به چه دردی‏ می‏خورم.دیگر شرم می‏کردم،سر سفره دستم را دراز کنم لقمه‌‏ای کته‌‏ی خشک و خالی به دهانم‏ بگذارم.مریض شدم و در بستر افتادم.دیدم بالای‏ سرم پچ‏پچ می‏کنند،رفتارشان عوض شده است. بعد دیدم پدرم آمد،الاغی هم آورد و مرا که‏ ضعیف و بی‏جان شده بودم،سوار الاغ کرد و یکراست به خانمان برگرداند.یک ماه بیهوش‏ افتاده بودم.باور نمی‏کردم هنوز زنده هستم. گاهی صدای گریه و زاری آرام مادرم را می‏شنیدم.

در این مدت غلام حتا یک بار هم به خانه‏‌مان‏ نیامد.بعد شنیدم که دختر جوانی برایش‏ عقد کرده‏‌اند و گوسفند کشتند و نقل و نبات و ولیمه‏ داده‏‌اند.بعد دیدم حال دستمال کثیفی را دارم که‏ به دورم انداحته باشند.کم‏کم از بستر بیماری‏ برخاستم اما بدبختی دیگری گریبانم را گرفت، حامله بودم.مادرم این را شنید توی سرش زد و گیسش را کند و شیون به راه انداخت و گفت‏ بی‏‌آبرو شدیم!هر چه فکر کردم دلیلش را نفهمیدم‏ که چرا احساس بی‌‏آبرویی می‏کند.بعد معلوم شد که خودش قبلا حدس زده و به خانواده غلام‏ خبر داده است.آنها هم با هو و جنجال او را بیرون کرده و گفته‌‏اند این بچه از غلام نیست! چطور تا دختر شما اینجا بود خبری نبود،به‏ محض اینکه پایش را از اینجا بیرون گذاشت‏ حامله شد؟!…

درعرض یک روز در همه جا پیچید. همه جا هو و جنجال به راه افتاد.شب که شد مادرم سراسیمه مرا بیدار کرد و مشتی پول،که‏ سال‏های سال سکه سکه پس انداز کرده بود،در مشتم گذاشت و به من گفت که راهم را بگیرم و بروم و تا می‏توانم دور بشوم.
مادرم گفت:«پدر اون قدر عصبانی‏ه که اگه‏ ببیندت خونتو می‏ریزه.» وحشتزده گریختم، خود را به جاده رساندم.در میان باد و بارانی که‏ امانم را می‏برید،بر اولین اتوبوسی که می‏گذشت‏ سوار شدم و به تهران رسیدم.
تازه انقلاب شده بود.به مسجدی پناه بردم و در آنجا مرا به خانم نیکوکاری سپردند.دخترم در زیر سایه‏ حمایت این خانم و کمک‏‌های مسجد محل به دنیا آمد.من از طریق بافتن گلیم، چادر شب و دیگر صنایع دستی روستایی توانستم‏ به زندگی‏ام سر و سامانی بدهم.به کلاس‏های‏ شبانه رفتم و باسواد شدم.اگر حمایت‏های مردم و تأمین اجتماعی نبود،محال بود بتوانم روی‏ پاهایم بایستم و دخترم نرگس را بزرگ کنم.اما اکنون دچار مشکل بزرگی شده‌‏ام،چون صیغه‌‏ی‏ پدر نرگس بودم در شناسنامه‏‌ام نامی از غلام‏ نیست.دخترم نرگس هم قربانی این قصه‏ی تلخ‏ شده است و در شناسنامه‌‏اش جای نام پدرش‏ نوشته شده،مفقود الاثر.در حالی که پدرش‏ مفقود الاثر نیست و کاملا مشخص است.چندین‏ بار با جمع کردن استشهاد محلی از اهالی دهمان‏ گواهی گرفته‌‏ام که من همسر غلام بوده‏ام.ولی غلام‏ و خانواده‏اش باز هم منکر نسبت نرگس با خودشان‏ شده‌‏اند.دختر بیچاره‏‌ام اکنون در سن ازدواج‏ است ولی شرم دارد که شناسنامه‌‏اش بدون نام‏ پدرش باشد.خانواده‏ی پدر او تا توان داشتند از من سوء استفاده کردند.آن‏ها با من مثل حیوان‏ رفتار کردند،در صورتی که هیچ گناهی جز مظلومیت نداشتم،اما دیگر نمی‏توانم تحمل‏ بکنم که دخترم نیز گرفتار ظلم آن‏ها شود.او پدر دارد و می‏خواهم که نام پدرش در شناسنامه‏‌اش‏ قید شود.حالا به دادگاه آمده‏ام،قرار است غلام‏ را احضار بکنند با قسم به قرآن و آزمایش خون‏ حقیقت را آشکار کنند.اما با این که تا به حال‏ چندین احضاریه برایش فرستاده‏‌اند،در دادگاه‏ حاضر نشده است.اگر او نیاید من و نرگسم‏ چه کار می‏توانیم بکنیم؟وضع نرگس عزیز من که‏ تنها مایه‌‏ی زندگیم است،چه خواهد؟

پاسخ سرگذشت بیگانه با نرگس

بیگانه با نرگس،سرگذشت دختری است که‏ ازدواجی تحمیلی و غیر عاقلانه،زندگی او را تباه‏ کرده است.نا آگاهی او خانواده‏اش موجب شد که به هنگام تضییع حق او،ندانند که می‏توانند با مراجعه به محاکم قضایی احقاق حق کنند.او می‏بایست از همان زمانی که فهمید بچه‏ دارشده، حق خود را از غلام می‏گرفت و تا بزرگ شدن‏ فرزند،این همه مرارت تحمل نمی‏کرد.

در شرایط کنونی که او توانسته است، مدرکی از جمله استشهاد محلی به دادگاه ارائه‏ دهد،با استفاده از دانش نوین پزشکی،امکان‏ اثبات نسب نرگس به غلام در دادگاه،با شیوه‌‏های اجرایی او را ملزم به حضور در دادگاه خواهد کرد.اثبات نسب،یکی از دعاوی‏ست که دادگاه‏های خانواده به آن‏ رسیدگی و حکم صادر خواهند کرد.

مجله حقوق زنان- شماره ۵

فرید خدائی فر
vakil@vakil.net
بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

هفده − 2 =