ماجراهای‏ واقعی از نگاه‏ یک قاضی (۱)

ماجراهای‏ واقعی از نگاه‏ یک قاضی (۱)

آخرین بازی

با اصرار بابک،پدرش راضی می‏شود که او را به پارک ببرد.بابک تنها پسر خانواده است و ده بهار بیشتر ار عمرش نگذشته است.پدر در گوشه‏ای از پارک روی چمن‌ها نشسته و مشغول مطالعه روزنامه می‏شود و بابک نیز سراغ وسایل بازی پارک می‏رود.هر از گاهی با صدای بابک،پدر سرش را بلند می‏‌کند با لبخندی جواب بابک را که داد می‏زند: بابا!نگاه کن،چقدر با سرعت از سرسره‏ پایین می‏روم را می‏دهد…

صدای فریاد خانمی توجه همه را جلب‏ می‏کند.پدر سر از روزنامه برمی‏‌دارد،بابک را نمی‏بیند،به طرف جمعیت می‏رود ناگاه، بابک،بابک بابا چی شد،بابا تو که داشتی‏ بازی می‏کردی.بابا چرا جوابمو نمیدی چه‏ بلایی سرت آمد؟بابا حالا من جواب مامانتو چی بدم…!؟
بابک به نزدیکترین درمانگاه منتقل‏ می‏شود،فوت او تأیید می‏شود.روز بعد پزشکی‏ قانونی علت مرگ بابک را برق گرفتگی تعیین‏ می‏کند.
در جریان بررسی‌ها مشخص شد بابک‏ هنگام بازی قصد رفتن به طرف پدرش را داشته از قسمت انتهایی چمن می‏خواهد وارد شده و از پشت به طرف پدرش خیز برداشته او را غافلگیر کرده.یک بازی کودکانه دیگری‏ انجام دهد،دست خود را روی تیر روشنایی‏ وسط پارک می‏گذارد که چرخی بزند که‏ ناگهان با صورت به زمین می‏افتد و آخرین‏ بازی خود را انجام می‏دهد.تیر روشنایی به‏ لحاظ اتصال سیم‏ پیچی داخل آن دارای برق‏ بوده و در اثر تماس دست بابک با آن از دچار برق‏ گرفتگی می‏شود.

شوهرم را اعدام کنید

دیدن اشک کودکان و زنان متهمین به قتل‏ که در آستانه اعدام قرار دارند،کار روزمره ما شده است.از صبح تا ظهر پشت در اتاق‏ می‏نشینند و چنان به آدم زل می‏زنند گویی‏ همه امیدشان به این است که حتی شده نگاهی‏ از روی ترحم به آنها بشود.هر از گاهی که‏ تحت تأثیر احساسات قرار می‏گیرم به خود نهیب می‏زنم که عدالت با احساسات جور در نمی‏آید،یکی کشته شده و قاتل باید قصاص‏ شود.وقتی صاحب خون تقاضای قصاص دارد، دیگر چه جایی برای ترحم ما.

خلاصه دیدن و شنیدن غم مردم چه آنها که‏ عزیری را از دست داده‌‏اند و چه آنها که در انتظار آینده مبهم متهم در معرض اعدام قرار دارند،خود ما از نیز دچار نوعی افسردگی‏ روحی کرده است.بالاخره هر روز دیدن‏ چشمان گریان کودکان یتیم.کودکانی که‏ معلوم نیست ماه دیگر و یا حتی روز دیگر پدرشان را ببینند،التماس‌های مادر و زن و پدر قاتل،گریه پدر و مادر جوان مقتولی که تنها پسر خود را از دست داده‏اند،گاهی اشک ما را نیز در می‏آید…این بار بر خلاف همیشه،زن‏ متهم با تحکم خاصی از در وارد شد و گفت: آقای قاضی،این چه قانونی است،شوهر من یکسال است آدم کشته،چرا او را اعدام‏ نمی‏کنید؟

اول فکر کردم نسبتی بین مقتول و زن متهم هست،بعد متوجه شدم خیر،شوهر او مردی را کشته است که هیچ نسبتی با زن او ندارد.برایم‏ تعجب‏آور بود زنی بیاید و بگوید چرا شوهرم را اعدام نمی‏کنید.از او خواستم بیشتر توضیح‏ دهد.

«بیست و سه سال است با او زندگی می‏ کنم.شش بچه قد و نیم قد از او دارم.در این‏ چند سال دو بار بدون اطلاع من رفته زن گرفته‏ و سه بار زندان رفته است.دو بار جهیزیه‏ مرا و زن دومش را سرقت کرده و برده‏ فروخته.سالهاست که به من خرجی‏ نمی‏دهد.من مانده‌‏ام و این شش بچه،آیا مردن چنین شوهری و چنین پدری،بهتر نیست؟لا اقل اعدامش کنید خیالم راحت شود و بدانم با بچه‏‌هایم چه کنم،چطوری‏ تربیتشان کنم…»

گرچه این بار از اشک و التماس خبری نبود، اما باز هم به این فکر فرو رفتم و این هم‏ مصیبتی دیگر،غمی دیگر.

سایه پدر

آن شب هم مشاجره شد و پسر مطابق‏ معمول شروع شد.پدر مدعی بود که پسر بیست و سه ساله‏اش بیش از حد معمول از حمام منزل استفاده می‏کند،اما پسر پاسخ‏ می‏دهد:پدر تو که می‏دانی من مریضم و بعضی وقت‌ها قادر به کنترل خود نیستم مگر تو خودت بارها مرا پیش دکتر نبردی،همین دو روز پیش مگر دکتر نگفت که من بایستی‏ درمان بشوم؟…
این بار با دخالت زن خانه مشاجره‏ خاتمه می‏باید.صبح آن شب،همه اعضای‏ خانواده قصد عزیمت به یکی از شهرهای‏ شمالی کشور را دارند.وسایل را جمع می‏‌کنند و منتظر خودرو می‏مانند.پسر خانواده که قرار است در خانه بماند سراع وسایل کار خود می‏رود.نگاهی به خطکش و کاغذ نقاشی‏ کرده پشت میز می‏نشیند.پدر که هنوز آثار ناراحتی مشاجره شب را در ذهن دارد کنار او می‏‌ایستد و نگاهی به یاداشت‌های پسرش‏ می‏کند.پسر سر بلند می‏‌کند و از پدر برای‏ مدتی که خارج از تهران هستند خرجی‏ می‏‌خواهد،خواستن خرجی همان و داد و بیداد پدر همان.خطکش و کاغدهای روی‏ میز به این طرف به آن طرف پرت می‏شود.
شدت داد و فریاد پدر به حدی است که زن و بچه‏‌های دیگرش تاب دخالت ندارند.پدر فریاد می‏کشد:«تو بیست و سه سال سن‏ داری،خرجی از من می‏خواهی؟خجالت‏ بکش،همسن و سالهای تو برای خود کسی‏ شده‌‏اند آن وقت تو سرت به خطکش و نقاشی‏ گرم است؟خرجی بی خرجی…»
در حال داد و بیداد،سیلی به صورت پسر نواخته می‏شود،پسر نیز کنترل از دست‏ می‏دهد،به سوی پدر یورش می‏برد،حرمت‏ پدری و پسری شکسته می‏شود،آن دو با هم‏ درگیر می‏شوند،پدر زیر ضربات مشت و لگد پسر و به این طرف و آن طرف پرت می‏شود، آخرین لگد پسر به شکم پدر او را روی زمین‏ می‏اندازند.حضور همسایه‏‌ها مانع ادامه‏ درگیری می‏شود و در یک آن همه نگاه‌ها متوجه پدر می‏شود که چشمانش به سقف اتاق‏ خیره شده است.با حضور مأموران فوریت‌های‏ پزشکی مرگ او تائید می‏شود.روز بعد پزشکی قانونی علت مرگ او را خونریزی‏ داخلی در اثر ضربات متعدد با جسم سخت‏ اعلام می‏کند.

پسر روانه زندان می‏شود و بقیه اعضای‏ خانواده مصرانه قصاص او را تقاضا می‏کنند.
او وقتی از اتاقم خارج می‏شد،نگاهی به من‏ کرد و گفت:«آقای قاضی!ای کاش بدون‏ خرجی می‏ماندم ولی سایه پدر بالای سرم‏ بود.»

 

وسوسه شیطانی

همین که سوار ماشین شد از راننده خواست‏ که مستقیم برود و کرایه هرچه قدر باشد خواهد پرداشت.روز بعد و روزهای بعد این‏ عمل تکرار شد.او منتظر می‏شد تا سوار ماشین این راننده بشود و پس از طی مسافتی‏ کرایه را می‏پرداخت،پیاده می‏شد،طوری که‏ کم‏کم راننده نیز او را شناخته بود.
غروب یک روز پاییزی در آخر مسیر از راننده خواست لحظاتی توقف کند،بعد گفت: ببین آقا،یکی دو بار سعی کردم آنچه در دل دارم بگویم ولی نتوانستم،اما این بار می‏گویم،من به شما علاقه‌‏مندم…
از روز بعد سر وقت مشخص آن دو همدیگر را می بینند.خانم مسافر دیگر کرایه‏ نمی‏‌پردازد.کم‏کم بحث ازدواج پیش می‏‌آید و راننده قول می‏دهد که با ازدواج خواهد کرد…

مدتها رابطه آنها ادامه پیدا می‏‌کند.مسافر ناشناس احساس می‏کند خبری از ازدواج‏ نیست و نهایتأ متوجه می‏شود که راننده دارای‏ زو و بچه است،بر خلاف گذشته یکی دو بار وقتی با هم ملاقات می‏‌کنند کار آن دو به‏ مشاجره می‏‌کشد،راننده از او می‏خواهد که از زندگیش کنار بکشد ولی مسافر ناشناس‏ مدغیست که باید ازدواج صورت گیرد و الا موضوع را به زن او خواهد گفت…

در آخر دیدار،کنار خیابان خلوتی در سکوت کامل شب ماشین متوقف می‏‌شود، دختر ناشناس از راننده می‌‏خواهد که تکلیف او را روشن کند و راننده قاطعانه به او پاسخ‏ می‏دهد که امکان ازدواج بین آن دو نیست. دختر اصرار می‏‌کند که من پدرم را در خواب‏ دیده‌‏ام و او گفته که باید با تو ازدواج کنم.بگو مگو بالا می‏‌کشد،مسافر ناشناس داد می‏زند که اگر فردا به خواستگاری من نیایی شکایت‏ می‏کنم،می‏‌آیم در خانه‌‏ات می‏نشینم و همه‏ چیز را به زنت می‏گویم.در یک آن،راننده‏ دو دست خود را روی گلوی مسافر خود می‏گذارد و فریاد می‏زند:«خفه ‏ات‏ می‏کنم مرا تهدید می‏کنی؟»دقایقی بعد احساس می‏کند که مسافرش آرام شده است. دست از گلوی او بر می‏دارد،ولی او برای‏ همیشه خاموش می‏ماند.

وقتی از راننده تحقیق می‏کنم و دستور اعزام او به زندان را می‏نویسم اجازه می‏‌خواهد تا دختر چهار ساله‏اش را بغل کند.دختر به بغل‏ بابا می‏پرد،از نگاه او پیداست که می‏‌خواهد بپرسد«بابا چرا؟…»و بابا در حالی که گریه‏ می‏کند،ناخودآگاه به دخترش می‏گوید:

«دخترم،بابات قربانی شد،قربانی یک‏ وسوسه،وسوسه شیطانی».

آتش در آستین

در سیاهی سنگین شب همین که جارو را به‏ کنار جدول جوی آب می‏زند،احساس می‏‌کند دو جسم گرد و سپاه چرخان به طرف پاهای او حرکت کردند.قتی کرده آنها را بر می‌‏دارد کمی برانداز می‏کند از ظاهر آنها خوشش آمده‏ کناری می‏گذارد تا موقع رفتن آنها را به منزل‏ ببرد،فکر می‏‌کند به‏ عنوان تزیین می‏تواند از آنها در طاقچه منزل استفاده کند…
چند روزی می‏گذرد و بالاخره در نتیجه‏ اعتراض همسرش که،مرد این آهن قراضه‏‌ها چیه که به منزل آوردی،ببر بیانداز بیرون، به جای این که آنها را بیرون ببرد به پشت بام‏ منزل می‏اندازد و با گذشت زمان موضوع به‏ فراموشی سپرده می‏شود…

عصر یک روز تعطیلی برادرزاده‏اش به‏ همراه تازه عروس،میهمان آنها می‏شوند. به لحاظ نارسایی تصویر تلویزیون،برادرزاده به‏ پشت بام می‏رود تا مشکل را حل کند،نگاهی‏ به آنتن کرده و آنرا به سمت شمال می‏چرخاند، ناگاه دادش بلند می‏شود که عمو فوری بیا پشت بام،و با حضور عمو،او را مورد خطاب‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) قرار می‏دهد که هیچ می‏دونی اینها چیه،از کجا آوردی این‏ها نارنجک جنگیه،اگه منفجر بشه همه چیز و همه جا را ویران می‏کنه،عمو فقط خنده‏ای کرده و به او می‏گوید که اگه‏ می‏خواستند ویران کنند که تا الان کرده‏ بودند…

بردارزاده نارنجکها را برداشته و به قول‏ خودش جهت بردن به نزدیکترین مرجع‏ انتظامی محل داخل ساک همراه خود می‏گذارد،او به همراه همسرش پس از مدتی‏ راهی بازار می‏شوند تا پس از خرید پشتی به‏ منزلشان بروند…
همین که به منزل می‏رسند همسرش‏ اصرار می‏کند که رنگ پشتی‌ها چندان مناسب‏ نیست و باید عوض شود،فلذا شوهرش را مجبور می‏کند که دوباره به بازار برگردد و او نارنجک‌ها را از داخل ساک بیرون آورده و روی‏ طاقچه می‏گذارد به بدون این که به همسرش‏ بگوید که اینها چه خطری دارند خانه را ترک‏ می‏کند…

دقایقی بعد،عروس خانواده تارنجک‌ها را برداشته به پشت بام می‏رود تا در عصرانه خانواده شوهرش حضور یابد،پدر شوهرش با دیدن دو چیز فلزی گرد در دست‏ او،یکی از آنها را گرفته و با آن ور می‏رود که‏ ناگهان با صدای انفجار وحشتناکی پدر خانواده و همسرش در دم جان می‏سپارد. دختر دوازده ساله او و دو دختر خردسال آنها به بیمارستان منتقل می‏شوند.عروس که در لحظه انفجار پشت دیوار خرپشته بود به‏ گوشه‏ای پرت می‏شود.چند روز بعد دختر دوازده ساله فوت می‏کند،دوتای دیگر گرچه‏ بهبودی می‏یابند اما آثار تکه‌‏های‏ نارنجک که به صوتشان خورده برای‏ همیشه یادگارهای وحشتناکی به جا گذاشته‏ است عروس خانواده که دچار موج انفجار شده‏ در انتظار آینده مبهم جنینی است که در شکم‏ دارد…

راستی چه کسی مقصر حادثه است؟کارگر شهرداری که بی دقتی کرده،یا آن ناشناس‏ بی‏وجدانی که در وسیله جنگی را در خیابان‏ انداخته و یا پسر خانواده که پس از دیدن‏ نارنجک به جای اطلاع به مراجع‏ ذی‌صلاح،آنها را به همراه خود برده است؟آیا بهتر نیست که به همه آموزش دهیم که در برخورد با اشیاء مشکوک چه باید بکنند که اگر چنین باشد شاهد یتیمی دو دختر خردسال،دو دختری که آثار وحشتناک ناشی‏ از برخورد تکه‏‌های نارنجک به صورت خود را باید سالها مشاهده نمایند،نخواهیم بود.

آخرین تفریح

با اصرار بیش از حد خانواده،آقای سهیلی‏ تصمیم می‏گیرد که آنها را برای تفریح به‏ نزدیکترین باغ‌های اطراف محل سکونت‏ ببرد.ساعتی بعد،پدر و مادر خانواده در گوشه‏ای در سایه درختی نشسته و مشغول‏ آماده کرده غذا و چایی می‏شوند.بچه‏‌ها نیز همین که وسایل را به زمین می‏‌گذارند هر کدام به گوشه‏ای می‏روندد که بازی کنند. پدر از آنها می‏خواهد که از هم و از ما فاصله‏ زیادی نگیرید…

مهران دوازده ساله،آنقدر گرم بازی کنار رودخانه می‏شود که دیگر سراغی از پیمان‏ شش ساله نمی‏گیرد.نزدیکی‌های ظهر، به قصد خوردن ناهار به نزد پدر و مادر می‌‏آید. آن دو با دیدن مهران با حالت مضطرب از او حال برادرش را جویا می‏شوند و او می‏گوید:
اطلاعی از پیمان ندارد و فقط چند دقیقه اول را با هم بوده و بعد او را ندیده است…
پدر و مادر هر کدام به یک سوی باغ در مسیر رودخانه حرکت می‏کنند.از بچه‏‌های‏ قد و نیم قد سراغ پسرشان را می‏گیرند. ساعتی می‏گذرد،اثری از پیمان نمی‌‏یابند. نگرانی آنها به تعدادی از افراد دیگر که برای‏ تفریح به آنجا آمده‏اند سرایت می‏کند.یکی دو گروه دنبال پیمان می‏گردند،اما مثل این که او آب شده و رفته به زمین.با غروب آفتاب،همه‏ امیدها تبدیل به ناامیدی می‏شود،همه‏ رفته‌‏اند.فقط پدر و مادر و برادر پیمان هستند که در داخل باغ هنوز امیدار به پیدا کردن او هستند.نیمه ‏های شب نیز آنها را از گشتن‏ وا نمی‏دارد.نزدیک‌های صبح موضوع به‏ نزدیک‌ترین حوزه انتظامی اطلاع داده می‏شود، تلاش کافی نیز موجب پیدا شدن پیمان‏ نمی‏شود…
بیست و چهار ساعت بعد جنازه پیمان در حالی که کمی از آب رودخانه کنار زده شده بود و هنوز بخشی از بدنش داخل رودخانه بود حدود ده کیلومتر پایین تر پیدا شد.او در آخرین تفریح خود پس از این که از بقیه فاصله‏ زیدی می‏گیرد،در کنار رودخانه موقع بازی‏ به داخل آن سقوط می‏کند.پزشکی قانونی‏ علت مرگ او را عرق‏شدگی تعیین نمود.

 

آخرین صلوات

آقای نعمتی را همه به‌‏عنوان معتمد محل‏ می‏شناسند.سابقه ندارد که او در مجالس ختم‏ بستگان و همسایه‏ ها حضور پیدا نکند.همه‏ او را به نام صلواتی محل می‏‌شناسند،هرجا که‏ فرصت پیدا کند صلواتی بر محمد و آل محمد(ص)می‏فرستند.
نزدیکی‌های پنج بعد از ظهر،مراسم ختم‏ یکی از اهالی محل تمام می‏شود.به روال‏ معمول همه سوار اتوبوس می‏شوند تا با حضور در منزل صاحبان مصبیت،آخرین تسلیت را بگویند.آقای نعمتی مثل همیشه زودتر از همه سوار اتوبوس می‏شود:«لال از دنیا نری‏ صلوات بلند بفرست».

صلوات دوم برای سلامتی حاضرین‏ فرستاده می‏شود.این همه جمعیت و این صدا، صلوات سوم دشمن‏شکن باشد،«اللهم صلی‏ علی محمد و آل محمد(ص)…»
همین که آخرین کلمه صلوات از دهان‏ آقای نعمتی خارج می‏شود،او دست روی سینه‏ گذاشته و جسم ناتوانش به کف اتوبوس‏ می‏افتد.

او دیگر بلند نشد و در حالی روح از بدنش‏ خارج شد که آخرین صلوات خود را می‏فرستاد. چه سعادتی است با صلوات زندگی کردن، صلوات گویان مردن…«اللهم صل علی محمد و آل محمد»

 

عملی

وارد صحنه که می‏شوم احساس می‏کنم‏ فضای محل آکنده از بوی خاصی است.در قیافه افرادی که اطرافم ایستاده‏اند شباهت‏ زیادی می‏بینم،فروفتگی گونه‏ ها،شل بودن‏ اندامها،خماری چشم‌ها و…یا کمی دقت‏ متوجه می‏شوم بوی تریاک همه جا را فرا گرفته‏ است و بیشتر افرادی که به‏‌عنوان بستگان‏ مقتول آنجا حضور دارند معتاد هستند.بررسی‏ صحنه نشان می‏دهد که مقتول بالای هفتاد سال سن داشته و معتاد بوده و خفه شده‏ است…

آثار اعتیاد در این خانواده چنان مرا متأثر می‏کند که لحظاتی قتل و صحنه را فراموش‏ می‏کنم،به فکر وضعیت این خانواده و افرادی‏ که در کنارم ایستاده‏‌اند فرو می‏روم.

واقعا اعتیاد،خانمان براندازشان کرده است‏ و بزرگ خاندانشان که مقتول بود،قربانی‏ ذره‌‏ای ترپاک شده و توسط افرادی که برای‏ استعمال و خرید مواد به منزل با صدای‏ برخورد یکی از همین آل اعتیاد به لحاظ عدم‏ تعادل با دیوار حیاط پاره می‏شود…

در جریان تحقیقات برای قتل،از اعتیاد بستگان مقتول نیز سؤال می‏کنم.نوه شانزده‏ ساله مقتول در حالی که می‏لرزد از من‏ می‏خواهد که موضوع اعتیاد او را به پدرش‏ نگویم و او علت اعتیادش را تسکین در ناشی‏ از عمل آیاندیس می‏داند و مادر او در مورد علت اعتیادش می‏گوید:از روزی که دیسک‏ کمرش را عمل کرده،تریاک مصرف می‏‌کند. و شوهر او می‏گوید:چون کلیه‌‏هایش را عمل‏ کرده،تریاک مصرف می‏‌کند.همسر شصت‏ ساله مقتول نیز خود را قربانی اعتیاد شوهرش‏ دانسته و عمل روده‏اش را شروع مصرف‏ تریاکش اعلام می‏کند.احساس می‏کنم‏ چنانچه تحقیق به همین شکل ادامه پیدا کند بایستی ساعت‌ها در خصوص اعتیاد بستگان و هم محلی‌‏های مقتول تحقیق کنم.فرد سالمی بین افراد حاضر در صحنه ندیدم. جالب این که هریک برای اعتیاد خود توجیهی‏ غیر منطقی ارائه می‏دادند،در حالی که دستور معرفی نامبردگان به دادگاه صالح را می‏گرفتم،از ذهنم گذشت:«خیلی بی‏ربط نیستکه به اینها می‏گوید،عمل!»

 

خواب شیرین

قرار بود آن شب فامیل‌ها در منزل آقا کریم‏ دور هم باشند.رحیمه خانم مثل همیشه با عجله کارهای خانه را انجام می‏داد؛ظرف‏ شستن،جارو زدن،مرتب کردن گلها و گلدانها و…

چندین بار جای گلدان‌ها را عوض می‏کرد دکوراسیون منزل را تغییر می‏داد که مبادا میهمان‌های زن ایرادی به کار او بگیرند.
آنقدر غرق در کارهای منزل بود که از دخترش شیرین که چهار بهار بیشتر از عمرش‏ سپری نشده بود غافل شد…
نزدیک غروب است و میهمان‌ها کم کم باید برسند،رحیمه خسته از کار روزانه در گوشه‏ای از آشپزخانه می‏‌نشیند و ناگهان مثل‏ برق گرفته ‏ها از جا می‏پرد؛شیرین!شیرین! کجایی؟
شادی آن شب شکل مصیبت به خود می‏گیرد،تلاش برای یافتن شیرین بی‏نتیجه‏ می‏ماند.

رحیمه که سردرگریبان در گوشه حیاط نشسته و گریه می‌‏کند برای لحظاتی فکر می‏‌کند که شیرین از جلوی چشمش رد شد با سر و صدای او بقیه نیز به طرف او می‌‏آیند.

شیرین در کف استخر حیاط به خواب ابدی‏ فرو رفته بود.

راستی رضایت زنهای فامیل بهایش ارزش‏ جان فرزند است؟

پول خون

راننده پیکان با رعایت تمام مقررات در حال‏ رانندگی است،شاید هم رعایت مقررات‏ بخاطر این است که فرزند چهار ساله‏اش در صندلی جلو نشسته است؛سر چهار راه ناگهان‏ تریلی که با سرعت غیر مجاز حرکت می‏‌کند از قسمت راننده با پیکان برخورد می‏‌کند و… هر دو راننده پیاده می‏شوند،مشاجره بین‏ آن دو آغاز می‏شود،گریه بچه راننده پیکان نیز مانع گفتگوی تند بین دو راننده نمی‏شود.

راننده پیکان اعتراض می‏کند که آقا این چه‏ وضع رانندگی است،آن هم سر چهار راه، ماشین که به درک!کم مانده بود خودم و بچه ‏ام بمیریم.
راننده تریلی با لحن خاصی به او پاسخ‏ می‏دهد که:«این حرفها چیه داداش! بی خیال شو،ده میلیون بیمه کردم برای‏ همچون روزایی،پول خونتونو می‏دم»

اعتراض عابران هم راننده را ساکت نمی‏کند و در مقابل اعتراض،پیرمرد با صدای بلند تکرار می‏کند:«گفتم پول‏ خونشونو…»
ناگهان دست روی قلبش می‏گذارد و می‏افتد.راننده پیکان به سرعت او را به‏ بیمارستان می‏رساند،اقدامات مؤثر واقع‏ نشده و او در اثر سکته قلبی فوت می‏کند.افسر کاردان،راننده تریلی را مقصر صحنه تصادف‏ اعلام می‏کند.

نیم متر سیم مسی

بالاخره با اصرار محمود تصمیم گرفت آن شب‏ نیز با هم به سرقت بروند این‏ بار سرقت سیم‌های مسی برق را انتخاب کردند.
در تاریکی شب و پس از پاییدن کامل محل، محمود کنار تیر برق‏ ایستاد و حمید از تیر برق‏ بالا رفت،وقتی محمود کنار تیر برق ایستاد و حمید از تیر برق بالا رفت‏ وقتی محمود به او اطمینان‏ داد که اوضاع آرام است کار خود را شروع کند با تیغه آهنی به‏ سرعت شروع به بریدن سیم مس که به‏ ترانس بالای تیر وصل بود کرد او تصور می‏کرد این قسمت از سیم به برق وصل‏ نیست،پس از آنکه یک سر سیم را برید با خوشحالی قضیه را به آرامی به محمود گفت و خود را به آن طرف ترانس روی تیر مقابل‏ رساند تا طرف دیگر سیم را نیز ببرد،هنوز نوک تیغه با سیم تماس نگرفته بود که حمید با فریادی جانکاه با سر به زمین افتاد.گرچه در اثر برخورد با زمین جراحت عمیقی به او وارد شده بود ولی علت مرگ او برق گرفتگی بود او جان خود را به خاطر نیم متر سیم مسی فدا کرد. نگاه خیره او وقتی که جنازه‏اش روی زمین‏ بود،درست محمود را نشانه رفته بود که داشت‏ فرار می‏کرد و حتی نخواست بداند شاید دوستش مصدوم شده و نیاز به کمک دارد.

آخرین امضاء

با تلاش فراوان و مقداری قرض،احمد آقا توانست خانه‏ای بخرد.او بر خلاف‏ فروشنده‏اش آقا کامران که اموال زیادی‏ داشت چیزی در چنته نداشت حتی فرش زیر پایشان را فروخته بود تا بتواند سرپناهی تهیه‏ کند….

او علی‏رغم تمام تلاشهایش مبلغ دویست‏ هزار تومان کم می‌‏آورد و دیگر رویش نمی‏شود از کسی بخواهد.بنگاهی به او قول داد که هر طور شده روز محضر،آقا کامران را راضی‏ می‏کند تا از دویست هزار تومان صرف‌نظر کند…
روز محضر هرچه خریدار و بنگاهی اصرار کردند که آقا کامران از گرفتن این مبلغ‏ صرفه نظر کند مورد قبول او واقع نشد و او امضای سند را مشروط به گرفتن این مبلغ‏ نمود.

خریدار از سر ناچاری با توجه به نیاز با انتقال‏ سند با مساعدت بنگاهی بقیه پول را نیز فراهم‏ کرده و به او داد او در حالی که قلم را جهت‏ امضاء سند به دست کامران می‏داد نگاهی‏ معنادار به او انداخت،کامران قلم بر روی‏ سند گذاشته و به قصد امضای آن بر روی سند خم شد که ناگهان با صورت بر روی سند افتاد و هیچ وقت بلند نشد و برای‏ همیشه ساکت ماند آخرین‏ امضای کامران در آخرین‏ معامله وی نیمه تمام‏ ماند.خریدار گرچه از مرگ کامران ناراحت به‏ نظر می‏رسید ولی همه‏‌اش‏ در فکر دویست هزار تومان‏ بود که با اصرار از او گرفته بود.

عقد وکالتی

نیما و خانواده‏ اش که رسیدن به همه‏ آرزوهایشان را در اقامت در خارج از ایران‏ می‏دانستند بار سفر می‏بندند و به اروپا مهاجرت می‏کنند.سالها از اقامت آنها می‏گذرد تا اینکه نیما تصمیم به ازدواج‏ می‏گیرد او بر خلاف خانواده‏اش هنوز عشق به‏ ایران اسلامی را در دل دارد و به همین منظور می‏خواهد همسرش دختری ایرانی باشد او با اصرار خانواده‏اش را راضی می‏کند ولی چون‏ کسی از آنها او را در این امر همراهی نمی‏کنند به ناچار وکالتی به یکی از بستگان خود می‏دهد تا دختری را که فقط قیافه زمان‏ کودکی‏‌اش در ذهن او مانده بود به عقد او در آورند.خانواده عروس هم بی‌‏توجه به عواقب‏ امر بدون دیدن داماد و خانواده او با عروسی‏ موافقت می‏کنند و عروسی بی حضور داماد اصلی و با دامادی وکیل برگزار می‏شود و تازه‏ عروس عازم خارج از ایران می‏شود.

سه سال بعد نیما با اصرار همسرش سفری‏ به ایران می‏‌کند او این بار بر خلاف آنچه در طول اقامتش در خارج نسبت به ایران فکر می‏کرد ایرانی آباد،آزاد و توأم با معنویت‏ می‏بیند و تصمیم می‏گیرد که دیگر به خارج‏ نرود ولی حضور تمام خانواده‏اش در آنجا او را دو دل می‏کند زن و بچه‌‏اش را در ایران‏ می‏گذارد و به خارج برمی‏گردد تا پدر و مادرش را به بازگشت به وطن راضی کند ولی‏ موفق به این کار نمی‏شود.

یکی دو بار همسرش با او تماس می‏گیرد و او قول می‏دهد که به زودی برای همیشه به‏ ایران باز خواهد گشت،انتظار همسر نیما طولانی می‏شود تا اینکه در آخرین تماس‏ متوجه مرگ شوهرش می‏شود.

نیما پس از مدتها تلاش برای جلب رضایت‏ خانواده‏اش برای بازگشت به ایران و عدم‏ موفقیت در این امر و روبرو شدن با مخالفت‏ مصرانه آنها خود را در یک بهران عصبی‏ ناشی از غم غربت زیر چرخهای قطار زیرزمینی می‏اندازد و برای همیشه خاموش‏ می‏ماند.

اینکه آخرین اقدام نیما اشتباه بود شکی‏ نیست ولی آیا بهتر نبود او خود به تنهایی‏ بازمی‌‏گشت،آیا بهتر نبود پدر و مادر مانع‏ بازگشت پسرشان نمی‏شدند.

آیا بهتر نبود خانواده همسر نیما زیر بار عقد ازدواج وکالتی نمی‌‏رفتند؟

راستی همسر نیما در پی چه چیزی در خارج‏ از ایران بود که حتی بدون دیدن داماد حاظر به‏ عروسی با او شد.

آیا با مرگ شوهرش اینک پاسخی برای‏ دختر سه ساله‏اش که مدام می‏پرسد:بابام‏ کجاست،دارد؟

 

حج ابراهیمی

ابوالفضل از همان بچگی زبانزد اهالی‏ محل بود.در زمان کودکی حجب و حیای‏ کودکانه‏ اش موقع بازی با هم‏سن و سالهای‏ خود توجه همه را به خود جلب می‏کرد کمی پا به سن که می‏گذارد و به مرحله نوجوانی‏ می‏رسد چهره نورانی‏تر پیدا می‏کند او قبل‏ از سن تکلیف تا جایی که می‏توانست به‏ تکالیف شرعی خود عمل می‏کرد…
به قول یکی از بچه‏های محلش وقتی هم‏ که جوان بود در و دیوار با حضور او در کوچه‏ سکوت پیشه می‏‌کردند او سر به زیر و با متانت‏ خاصی راه می‏رفت چشم او به چشم نامحرمی‏ حتی برای لحظه‌‏ای نمی‌‏افتاد…

بچه ‏های بسیج محل او را بیشتر از همه‏ دوست داشتند او را به عنوان یک بسیجی گمنام‏ بود هر کاری می‏کردند که سمتهای بالایی در سپاه قبول کند،نمی‏‌پذیرفت و میخواست‏ بسیجی بماند…

اوبسیجی ماند و با همان روحیه بسیجی به‏ جبهه‏‌ها رفت و به آرزوی دیرینه‏اش‏”یعنی‏ شهادت در راه خدا رسید…
دو سال بعد،مادر صبور ابوالفضل به حج‏ اعزام می‏شود در حال و هوای خاص عبادت به‏ طواف خانه خدا می‏پردازد،پسر او که روحانی‏ کاروان است در فاصله نزدیک‏تری حرکت‏ می‏کند،ناگهان همه مردان کاروان به صدای‏ ناله‏ای در مقام ابراهیم(ع)می‏ایستند.آری‏ مادر ابوالفضل که روی زمین نشسته بود به‏ شدت گریه می‏کرد و پسرش را صدا می‏زد.

پسرم ابوالفضل کو؟ابوالفضلم!عزیزتر از جانم!چرا رفتی؟چرا دست مادرتو ول کردی؟ روحانی کاروان نزدیک مادر می‏آید.

«مادر الان وقت این حرفها نیست، ابوالفضل دو سال است شهید شده آن وقت تو اینجا ابوالفضل را می‏خواهی؟»

«نه پسرم!ابوالفضل اینجاست.موقع‏ طواف به لحاظ فشار جمعیت با صورت به طرف‏ زمین رفتم کمی مانده بود به زمین بخورم که‏ ابوالفضل دست مرا گرفت و از افتادنم‏ جلوگیری کرد،تا بلند شدم دیدم نیست هرچه‏ صدایش کردم جوابم را نداد،آری پسرم، برادرت اینجا بود به خدا اینجا بود»

الله اکبر من ان یوصف دو سال بعد از شهادت،حج در مقام ابراهیم(ع)،در مقابل چشمان مادر منتظر و مادر در حال‏ طواف،چه مادری است این و چه حاجتی است‏ آن!و چه حجتی است حج بسیجی،بسیجی‏ شهید و چه مقبول است حج مادر و چه زیباست‏ اگر بگویم حج بسیجی شهید و مادرش واقعا حج ابراهیمی است.

هم ،سایه

آقای بهروزی که پنجاه بهار را پشت‏ سر گذاشته نتوانسته است خانه‏‌ای بخرد و همیشه فکر صاحبخانه شدن و انتظار خرید خانه او را آزار می‏داد او و خانواده‏اش هر جا که‏ مستأجر شده‏اند با خاطرات خوبی آنجا را ترک‏ کرده‏اند…
این بار آقای بهروزی احساس می‏کند صاحبخانه‏اش که هم‌سن و سال پسر اوست‏ کمی با بقیه فرق دارد،مغرور است و برای هر چیزی بهانه می‏گیرد،چرا پنجره اتاقتان را به شدت می‏بندید،چرا بچه‌‏ها خیلی بالا و پایین‏ می‏روند،چرا مصرف آبتان زیاد شده است…

یکی دو بار به صاحبخانه‏‌اش تذکر می‏دهد که پسرم هنوز تو متولد نشده بودی که من‏ سرد و گرم روزگار را می‏‌چشیدم،تو جای پسر منی،آدم این قدر با بزرگتر از خودش بدخلقی‏ نمی‏کند،ما که به موقع اجاره ترا می‏دهیم ما که همه چیز را رعایت می‏کنیم این همه بهانه‏ برای چیست؟اگر می‏خواهی خالی کنیم و برویم…

تذکرات آقای بهروزی فقط برای‏ ساعتی مؤثر می‏افتاد و بعد همان آش و همان‏ کاسه و غرولند صاحبخانه شروع می‏شد.
پاسی از شب گذشته آقای بهروزی‏ متوجه می‏شود که چراغ راهرو روشن مانده از پسر ده ساله‏اش می‏خواهد که به راهرو رفته چراغ را خاموش کند.

دست به کلید زدن برای خاموش کردن‏ همان و ورود صاحبخانه سی ساله از در ساختمان همان…
این وقت شب چرا چراغ روشن مانده‏ خجالت هم چیز خوبی است،عجب مستأجر پررویی!چقدر باید تحمل کنم:و پشت سر هم‏ هرچه دلش می‏خواست می‏گفت…

آقای بهروزی و همسرش به داد و بیداد صاحبخانه بیرون می‏آیند و هر چه صاحبخانه‏ جوان را به آرامش دعوت می‏کنند نتیجه‌‏ای‏ نمی‏دهد…

با صدای مشاجره صاحبخانه و آقای‏ بهروزی تعدادی از همسایه‏‌ها نیز بیرون‏ می‌‏آیند،صاحبخانه یقه مستاجر را گرفته و او را از پله‌‏ها پائین می‏کشد،دخالت همسایه‏ ها نیز مانع درگیری نمی‏شود،او مغرور از تسلط خود،احساس می‏کند پیروز میدان است حتی‏ شیون زن و بچه‌‏های بهروزی نیز رحمی در دل‏ او ایجاد نمی‏کند و آقای بهروزی را کشان‏ کشان به طرف پائین می‏برد،ناگهان متوجه‏ می‏شود رنگ چهره آقای بهروزی مثل گچ‏ سفید شده و او حرکتی از خود ندارد،در یک‏ لحظه اظطراب همه وجودش را فرا می‏گیرد، همین که او را رها می‏کند،رها کردن همان و افتادن همان…

آقای بهروزی هیچ وقت از جای خود بلند نشد،او در اثر سکته قلبی جان سپرد،آیا بهتر نبود صاحبخانه بر مستأجر خود همسایه، هم،سایه بود.

 

فریاد در شهر

آقا فیروز در حالی که به سرعت رانندگی‏ می‏کند به فکر جمع کردن پولهایی است که‏ وصول خواهد کرد تا ماشینش را تبدیل به‏ احسن کند ناگهان احساس می‏کند که‏ سینه‏اش سنگین شده و نفس‏اش بند می‏‌آید شانه‏‌هایش را مالش می‏دهد احساس می‏کند دیگر توانایی حرکت ندارد به هر زحمتی‏ سرعت ماشین را کم می‏کند و کنار بزرگراه‏ می‏‌ایستد او دیگر کاملا ناتوان شده و چشمهایش سیاهی می‏رود با مصیبت خود را از ماشین به کف بزرگراه می‏اندازد یک دست‏ خود را روی سینه می‏گذارد و دست دیگرش را به قصد کمک خواستن به سوی رانندگان بلند می‏کند با تمام توان می‏خواهد بلند شود ولی‏ نمی‌‏تواند با گلوی خشکیده فریاد می‏زند«آقا مرا برسانید بیمارستان دارم سکته می‏کنم‏ …»

همه ماشینها به سرعت از کنارش رد می‏شوند،چند نفری هم با نزدیک شدن به او سرعتی کم می‏‌کنند و نگاهی انداخته و رد می‏شوند،حتی بعضی از آنها صدای کمک‏ خواستن آقا فیروز را می‏شنوند ولی کدام گوش‏ شنوا؟

آیا اگر یکی از راننده‏های عبوری بر حسب‏ وظیفه به کمک آقا فیروز می‏‌شتافت این حادثه‏ اتفاق می‏افتاد؟

آخرین سجده

بی‏بی خانم مثل همیشه زودتر از همه در صف اول نماز جماعت حاضر شده،مشغول‏ ذکر و دعاست.نماز برقرار است و همه در حال‏ سجده‌‏اند،آخرین سجده نماز مغرب است، همه سر از سجده برمی‏دارند و سلام نماز تمام می‏شود.بی‏بی خانم هنوز در حال سجده‏ است،هرچه صدایش می‏زنند جواب‏ نمی‏دهد،با احتیاط دستی به او می‏زنند تکان‏ نمی‏خورد و برش می‏گردانند…

دقایقی بعد مأمورین فوریتهای پزشکی‏ می‏رسند،خدا رحمتش کند،فوت شده است.

چه خوش است مردن در خانه خدا و چه‏ لذت بخش است جان دادن در حال سجده نماز و آن هم آخرین سجده.

مراسم پاتختی

با اعلام مسئولان باشگاه،کم‏کم عروس و داماد آماده رفتن شدند،به دنبال آنها میهمانان نیز راه می‏افتند…

آن دو سوار خودروی آراسته‌‏ای شده و به‏ سوی خانه بخت حرکت کردند.جشن شادی‏ تا نیمه‌‏های شب ادامه یافت تا این که همه‏ خداحافظی کردند و عروس و داماد قدم در حجله گذاشتند…

ساعت سه بعد از ظهر روز بعد،همه افراد فامیل به دیدن عروس و داماد رفتند تا مراسم‏ پا تختی آغاز شود؛هرچه در آپارتمان را می‏زدند جوابی نمی‌‏آید.نگرانی بر چهره‌‏ها نشست،حتی کم‏کم توجه همسایه‏‌ها نیز به‏ موضوع جلب شد،از بالای دیوار از پشت بام‏ هرچه عروس و داماد را صدا زدند جز سکوت‏ چیزی عایدشان نشد.

پسر دوازده ساله همسایه از پنجره زیرزمین‏ به داخل آپارتمان خزید و احساس کرد بوی‏ تند گاز خفه‏اش می‏کند…

عروس و داماد در اثر نشت گاز بخاری و بسته بودن پنجره‏‌های آپارتمان استیجاری در زیرزمین به خواب ابدی فرو رفته بودند.

میهمانان با درست کردن حجله‏ای و با مویه‏‌های غمناک،مراسم پاتختی را به جا آوردند.

دستگاه کنتور

همین که از در وارد حیاط شد به طرف جعبه‏ کنتور برق رفت،در این فکر بود که اگر دو تا سیم را جابه‌‏جا کند شاید بتواند در مصرف برق‏ تغییر ایجاد کند تا پول کمتری بپردازد،غافل‏ از این که…

هر چه همسرش پافشاری کرد که این کار هم خلاف است و هم خطرناک،توجهی‏ نکرد.بعد از دستکاری مختصر به اتاق رفت‏ اما هر چه کلید را بالا و پایین زد چراغی روشن‏ نشد.دوباره به طرف کنتور رفت و همین که‏ دست به جعبه برد فریاد وحشتناکی کشید و به‏ زمین افتاد.همسر او در حالی که به شدت‏ در کنار پیکر بی‏جان شوهرش می‏گریست با خود تکرار می‏کرد؛چرا مرتکب خلاف‏ شدی؟تو که می‏دانستی این که شدنی‏ نیست!پزشکی قانونی علت مرگ او را برق‏ گرفتگی اعلام کرد.

در آخرین قبض برق که از جیب او پس از مرگش بیرون آمد،برای مصرف سه ماهه آنها سیصد تومان بایستی پرداخت می‏شد!

راستی این آقا می‏خواست چقدر دیگر کمتر از این مبلغ ناچیز را بپردازد.آیا فدا نمودن جان‏ خود حتی به خاطر سیصد تومان نه کمتر از آن،ارزش دارد؟

لاستیک کهنه

زمین کناری منزل آقای وثوقی مدتهاست‏ که خالی است و بعضی از همسایه‌‏ها هر از چندی آشغال در آنجا خالی می‏کردند و در این‏ میان آقای وثوقی،خانواده آقای رئو فی را مسئول می‏دانست و همیشه به زنش‏ می‏گفت،در این خانوده بهداشت معنا ندارد،زنش که ریخت و پاشی است و خودش‏ هم هرچه لاستیک کهنه و روغن ماشین است‏ در این زمین خالی می‏ریزد.گوششان هم به‏ هیچ چیز بدهکار نیست،آخه این‏ها هم‏ همسایه هستند؟

شب چهار شنبه سوری فرا رسیده،تجمع‏ جوانان کوچه آن هم در کنار زمین خالی‏ حکایت از این دارد که آنها نقشه‌‏هایی‏ دارند.آقای وثوقی همین که جونها را می‏بیند از آنها می‏خواهد که محل را ترک کنند بچه‏‌ها با بی تفاوتی نگاهی به او کرده منتظر می‏مانند تا وارد منزل شود…

لاستیک‌های کهنه آغشته به روغن ماشین‏ توسط بچه‌‏ها به آتش کشیده می‏شود تا از روی آنها بپرند.شدت آتش به حدی است که‏ دود ناشی از آن فضای زیادی را آلوده می‏کند، اطاقهای آقای وثوقی نیز در امان نمی‏ماند و دود آنجا را نیز فرا می‏گیرد.

دقایقی بعد آقای وثوقی که به شدت‏ عصبانی است در حالی که شیلنگ آب را به‏ دست دارد از حیاط بیرون می‏ آید،با داد و بیداد او تعداد دیگری از همسایه‏‌ها نیز بیرون‏ می‏ آیند؛از جوانانی که آتش روشن کرده بودند دیگر خبری نیست،آقای رئو فی نیز با سر و صدای همسایه‌‏ها نیز مشکلی را حل‏ نمی‏کند،زن و بچه‌‏های آنها نیز وارد درگیری‏ می‏شوند،دو خانواده به جان هم می‏افتند، کسی به دود آتش دیگر توجهی ندارد همه‏ متوجه دعوای دو خانواده‏اند که ناگهان با صدای آقای رئو فی سکوت عجیبی حکم‏‌فرما می‏شود.

او در حالی که به شدت گریه می‏کند آقای‏ وثوقی را صدا می‏زند و با التماس از او می‏خواهد بلند شود ولی جوابی نمی‏شنود.

دعوا حالت شیون و زاری به خود می‏گیرد، آقای وثوقی فورا به بیمارستان منتقل‏ می‏شود،او در اثر هیجان ناشی از نزاع سکته‏ کرده بود.راستی چه کسی مسئول مرگ‏ آقای وثوقی است،جوانان کوچه،صاحب زمین‏ خالی،خانواده رئو فی یا…؟

مارمولک

این بار سکینه تصمیم گرفت برای‏ چرخ کردن گوشتها از چرخ گوشتی که‏ مدتهاست در کابینت مانده استفاده کند پس از چرخ نمودن گوتشها ناهاری آماده کرد و به طور مفصل از بچه‌‏هایش پذیرایی نمود او معمولا روزهای جمعه سعی می‏کرد به بچه‏ چلوکباب بدهد…

نیم ساعت از صرف ناهار گذشته بود همه‏ اعضای خانواده احساس می‏کنند که سرگیجه‏ و حالت تهوع دارند کم کم همه بی‏حال‏ می‏شوند بچه‏‌ها در گوشه اطاق بی‌‏رمق‏ می‌‏افتند سکینه خانم با هزار زحمت خود را به‏ راه پله‌‏ها رسانده و به در و دیوار می‏کوبد همسایه متوجه سر و صدای کوبیدن‏ می‏شوند…

سکینه خانم و بچه به بیمارستان منتقل‏ می‏شوند همه آنها مسموم شده‌‏اند دختر ۱۲ساله سکینه خانم فوت می‏کند و بقیه با تلاش‏ پزشکان نجات می‌‏یابند علت فوت دختر دوازده ساله مسمومیت تعیین می‏شود در جریان بررسی‌ها مشخص شد داخل چرخ‏ گوشت مارمولکی بوده که به همراه گوشتهای‏ چرخ شده سموم بدن او به گوشت منتقل شده‏ بود…

آخرین درمان

اصرار شیرین خانم شوهرش را از رفتن به‏ بیرون باز نمی‏دارد.آخر او ناراحتی قبلی دارد و به گفته پزشک نبایستی رانندگی کند مخصوصا اینکه یکی دو بار در جریان رانندگی‏ دچار ناراحتی شده که اگر زودتر خود را به‏ پزشک نمی‏رساند شاید بلای سرش‏ می‏آمد…

ده دقیقه‌‏ای از حرکتش نگذشته که احساس‏ می‏کند قلبش در حال ایستادن است عرق‏ سردی تمام بدنش را فرا می‏گیرد یا ابو الفضل(ع)گفته به راه خود ادامه می‏دهد و فورا خود را به نزدیکترین بیمارستان که‏ پزشک معالج او نیز در آنجاست می‏رساند نیز را کنار خیابان متوقف نموده داخل اورژانس‏ می‏رود.

دکتر پس از ویزیت دستور می‏دهد که برای‏ ساعاتی باید بستری شود تا کنترل کامل از قلب وی به عمل آید چند ساعت بعد پزشک به‏ او می‏گوید برو خدا را شکر کن که از یک حمله‏ قلبی جان سالم بدر بردی و الان نیز نباید زیاد تکان بخوری و بهتر است اطلاع دهی تا به‏ دنبالت بیایند.

او که می‏دانست اگر همسرش موضوع را بفهمد خیلی ناراحت می‏شود اطلاعی به‏ خانواده‌‏اش نداده و چند ساعت بعد به اصرار خودش از بیمارستان ترخیص تا راهی منزل‏ شود.

خوشحال قدم به بیرون بیمارستان‏ می‏گذارد نگاهی به اطراف و سراسر خیابان‏ می‏کند از بنز خبری نیست یک لحظه شوکه‏ (به تصویرصفحه مراجعه شود) شده و بر روی زمین می‌‏افتد قلب آقا رحمان‏ برای همیشه از حرکت ایستاد.

بنز او را دزد برده بود!!

نگاهی به دوچرخه

با صدای زنگ مدرسه بچه‌‏ها یک مرتبه از کلاسها بیرون می‏زنند حمید و مجید که هر کدام هشت بهار را پشت سر گذشته‌‏اند با هم‏ به طرف منزل راه می‏‌افتادند آن دو بچه محل و هم کلاس هستند منزل مجید کمی جلوتر از منزل حمید بود همین که بر در منزل مجید رسیدند مجید از حمید می‏خواهد تا نگاهی به‏ دوچرخه او بیاندازد نگاهی به دوچرخه منجز به بازی آنها تا ساعت پنج بعد از ظهر می‏شود.

مادر حمید که از تأخیر او نگران شده فوری‏ به در منزل مجید می‏آید همین که پسرش را آنجا می‏بیند سیلی به صورت او نواخته و او را کشان کشان به طرف منزلشان می‏برد تشری‏ هم به مجید می‏زند که چرا سر بچه مرا بی‏خود گرم می‏کنی…

مادر پس از آوردن پسرش او را داخل حمام‏ زندانی می‏کند و داد و فریاد بلند می‏شود که‏ همین که پدرت آمد تکلیف خودم را با تو یک‏ سره می‏کنم…

نیم ساعت بعد مادر با عاطفه که تحمل‏ ناراحتی فرزند را ندارد سری به حمام می‏زند و ناگهان مدهوش می‏افتد جنازه حمید در حالی که شیلنگی دور گردنش بود در کف حمام افتاده بود.

حدود ده روز است مجید تنهایی از مدرسه برمی‏گردد و هر وقت که مقابل در خانه‏شان می‏رسد به یاد دوستش حمید نگاهی کودکانه به دوچرخه می‏اندازد.

دقت کنیم گاهی فرزند هشت سامان‏ دارای روحی بلند است.در برخورد با فرزندانمان به شخصیت آنان توجه کنیم.

مزاحمت تلفنی

چند روزی است که وقت و بی‏وقت زنگ‏ تلفن منزل آقای احمدی به صدا در می‌‏آید،تا اینکه آقای احمدی که بشدت عصبانی شده‏ است.تهدید می‏کند اگر مزاحمت ادامه پیدا کند.شکایت خواهد کرد.مدت سه روز آقای‏ احمدی به نوار ضبط شده از صدای فرد مزاحم‏ گوش می‏کند و سرانجام به این نتیجه می‏رسد که مزاحم فرامرز پسر همسایه است…

ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر است.آقای‏ احمدی به همراه دو دختر خردسالش قصد رفتن به مطب دکتر را دارند.همین که از منزل خارج می‏شوند و می‏خواهند سوار ماشین شوند،فرامرز پسر همسایه هم از در منزلشان بیرون می‌‏آید و تلافی نگاه‌های آن‏ دو،هر یکی را به دیگری ظنین می‏کند.فرامرز که خود را بی‌‏تفاوت نشان می‏دهد،متوجه‏ نزدیک شدن آقای احمدی به طرف خود می‏شود.

با سر و صدای آن دو و گریه‏های دو دختر خردسال،همسایه‏‌ها بیرون می‏‌آیند تا از قضیه سر در بیاورند.احمدی مدعیست مزاحم‏ تلفنی فرامرز است،ولی فرامرز منکر می‏شود و دخالت همسایه‌‏ها نیز مشکلی را حل‏ نمی‏کند.پس از رفتن همسایه‌‏ها آقای‏ احمدی در کنار خودرو خود به زمین می‏افتد و به هیچ صدایی جواب نمی‏دهد پزشک قانونی‏ علت مرگ را سکته تشخیص می‏دهد.

راستی اگر مزاحمت تلفنی چه از طرف‏ فرامرز و چه شخصی دیگر صورت نمی‏گرفت، این حادثه اتفاق می‏افتاد؟

عاطفه مادری

بیش از یک بهار از عمر مهدی نگذشته‏ است.شیرینی زندگی پدر و مادر با حضور مهدی دو چندان شده است.

مادر مشغول انجام کارهای منزل است. ناگهان با صدای جیغ مهدی به طرف او می‏رود.سماور واژگون شده و آب جوش کاملا روی مهدی ریخته است.مهدی به بیمارستان‏ منتقل می‏شود.فورا او را بستری می‏کنند و پزشکان با نهایت جدیت نسبت به درمان او اقدام می‏نمایند تا از مرگ نجاتش دهند.مادر مهدی ناظر ضجه‏‌های دلخراش فرزندش‏ است و گویی می‏داند که فرزندش لحظات آخر عمرش را می‏گذراند.طاقت مادر به آخر می‏رسد.اصرار و پافشاری می‏کند که باید بچه‌‏ام را به منزل برگردانم و اگر قرار است‏ بمیرد،در خانه خودم بمیرد…

پزشکان و کادر پرستاری گرچه امید به‏ ادامه حیات مهدی ندارند،ولی با تقاضای مادر بشدت مخالفت می‏کنند.

اصرار و التماس مادر مهدی به حدی‏ می‏رسد که پزشکان سلامت او را در خطر می‏بینند و سرانجام اجازه می‏دهند که‏ بچه‌‏اش را خانه ببرد.دو روز بعد با وخامت حال‏ مهدی،مادر دوباره بچه‏اش را به بیمارستان‏ می‏‌آورد،ولی دیگر خیلی دیر شده است.با وجود تلاش کادر پزشکی،مهدی به دیار آخرت سفر می‏کند.

راستی بهتر نبود مادر مهدی بر عاطفه خود مسلط می‏شد و به پزشکان اعتماد می‏کرد.

وسواس

دو ساعت است که معصومه خانم کف‏ آشپزخانه را با اسید شست و شو می‏دهد آن‏ هم چه شستنی یکی دو بار حتی پوست کف‏ دستش هم کنده می‏شود ولی تأثیری در ادامه‏ کارش ندارد.کار به جایی می‏رسد که اعتراض‏ آقا محمود هم بلند می‏شود که خانم کف‏ آشپزخانه لباس و ظرف و استکان نیست که هر کدام را چهار بار آب می‏کشی یک بار که‏ شستی بس است ولی گوش شنوایی در کار نیست.

مدتی می‏گزرد،آقا محمود که سرگرم‏ مطالعه است احساس می‏کند دیگر صدایی از آشپزخانه نمی‌‏آید همسرش را صدا می‏زند ولی جوابی نمی‏شنود.همین که محمود آقا قدم به آشپزخانه می‏گذارد ناگهان با پیکر بی‏‌جان همسرش که در گوشه آشپزخانه افتاده‏ است روبرو می‏شود.فورا او را به بیمارستان‏ می‏رساند ولی تلاش پزشکان برای نجات او سودی ندارد.پزشکی قانونی علت مرگ‏ معصومه خانم را مسمومیت با مواد شیمیایی از طریق تنفس تعیین می‏کند.

راستی ارزش وسواس در حدی هست که‏ انسان از جان مایه بگذارد؟

بازی مرگ

فریبرز همین که از در وارد شد کیف مدرسه‏ را گوشه اتاق انداخت و به طرف آشپزخانه رفت‏ و مطابق معمول تعدادی کیسه فریزر برداشت‏ و فورا بیرون دوید و حتی به اصرار مادرش که‏ «الان وقت آمدن پدرت هست کجا می‏روی» توجهی نکرد…

فریبرز بسرعت کیسه فریزرها را یکی یکی‏ با آب پر می‏کرد و از بالکن خانه به داخل کوچه‏ بر سر همبازی‌هایش می‏‌انداخت.شیرینی بازی‏ آنقدر او را جذب کرده بود که با تمام شدن‏ کیسه‌‏ها دوباره به آشپزخانه برگشت و این بار کیسه پلاستیکی بزرگی را که مخصوص زباله‏ است برداشت آن را با آب پر کرد تا به پایین‏ پرتاب کند…

با همه کوچکی جثه‏‌اش کیسه را که‏ سنگینی می‏کرد به لبه بهار خواب رساند و خود نیز خم شد تا کیسه را به طرف پایین پرت‏ کند که ناگهان خودش هم به همراه کیسه به پایین‏ افتاد.آب کیسه که بر سطح کوچه جاری شده‏ بود با خون فریبرز همرنگ شد.

پی‏نوشت : برگرفته از کتاب باریکتر از مو از نگاه یک قاضی مؤلف:جعفر رشادتی

فرید خدائی فر
vakil@vakil.net
بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

هفده + هفت =