ماجراهای واقعی‏ از نگاه یک قاضی(۲)

ماجراهای واقعی‏ از نگاه یک قاضی(۲)

آخرین کارنامه

حساسیت خاص مادر احمد به وضعیت‏ تحصیلی او موجب شده بود که همیشه سعی‏ کند مراقب درس خواندن او باشد چند بار که‏ در فصل امتحانات با بی‌‏توجهی احمد به درس‏ روبرو شده بود او را تهدید می‏کرد که اگر خوب‏ درس نخوانی موضوع را به پدرت خواهم گفت‏ چرا که احمد از پدرش حساب می‏برد و می‏دانست که اگر مادر در مورد او چیزی به پدر بگوید آن وقت کتک مفصلی خواهد خورد.

چند روزی است مادر احمد احساس می‏کند پسرش حال مساعدی ندارد و از بازیگوشیهای‏ او دیگر خبری نیست هرچه هم از احمد می‏پرسد جواب قانع‏‌کننده‌‏ای نمی‌‏شنود هر وقت هم از نتیجه امتحانات می‏پرسد احمد اظهار بی‏‌اطلاعی می‏کند.

مادر احمد خود به مدرسه می‏رود ولی‏ چیزی در این مورد به احمد نمی‏گوید همین‏ که به خانه برمی‏گردد احمد را صدا زده و از او می‏خواهد که کارنامه‌‏اش را به مادر نشان‏ دهد.رنگ از چهره احمد می‏پرد مادر لرزش‏ دستهای او را احساس می‏کند.

احمد گرچه دوازده سال بیشتر ندارد اما شخصیت خاص کودکانه‏ای دارد.مؤدب در مقابل مادر می‏ایستد مادر حرکت لبهای احمد را می‏بیند ولی گویی توان حرف زدن ندارد مادر تهدید می‏کند که به محض آمدن پدر همه‏‌چیز را به پدر خواهد گفت احمد که توان‏ تحمل خشم و عتاب پدر را ندارد با التماس از مادر می‌‏خواهد که چیزی به پدر نگوید گویی‏ احمد متوجه شده که مادر از وضعیت کارنامه او اطلاع دارد اجازه می‏گیرد که به طبقه دوم‏ منزل برود تا کارنامه‏‌اش را بیاورد….

انتظار برای برگشت احمد طولانی می‏شود مادر،خواهر کوچک احمد را به دنبال او به‏ طبقه دوم می‏فرستد لحظاتی بعد به صدای‏ گریه و فریاد دخترش به طبقه بالا می‏رود و مدهوش مقابل در پذیرایی می‏افتد….

کارنامه احمد را از جیبش بیرون می‏‌آورند او فقط در درس علوم نمره ۵/۴ گرفته بود.

فوتبالیست سیگاری

آقافیروز را همه به عنوان فوتبالیست محل‏ می‏شناختند او از شش سالگی در آن محل‏ فوتبال بازی کرده و گل‏کوچک سرگرمی‏ همیشگی او و بچه‏‌های محل بود بعضی از بچه‏‌ها که صمیمیت بیشتری با آقافیروز داشتند فیروزشوتی صدایش می‏زدند گرچه او عضو هیچ گروهی(تیمی)نبود ولی مهارت‏ خاصی در فوتبال داشت اخلاق خوب ورزشی‏ آقافیروز باعث شده بود که همه بچه‏‌های‏ محل مخصوصا نوجوانان او را دوست داشته‏ باشند گرچه خودش سی بهار را پشت‏ سر گذاشته بود ولی هروقت که بازی فوتبال‏ شروع می‏شد سعی می‏کرد اول از همه به‏ نوجوان‌ها میدان بدهد.بچه‌‏ها را در گروه‌های‏ مختلف تقسیم می‏کرد و خود گاهی داور و گاهی با یکی از دو گروه همبازی می‏شد…

آقافیروز با تمام خوبی‏‌هایی که داشت‏ سیگار زیاد می‏‌کشید هرچه دوستان و خانواده‏اش می‏‌گفتند تو که این همه ورزش می‏کنی چرا سیگار می‏کشی بهتر است‏ کنارش بگذاری قول مساعد می‏داد ولی هرگز سیگار را ترک نمی‏کرد.

نزدیکی‏‌های غروب بچه‏‌های محل مثل‏ همیشه در دو گروه مشغول بازی شدند نیمه‏ اول تمام شد و برای لحظاتی بچه‏‌ها کنار زمین‏ نشستند آقافیروز هم که ریزش عرق از سر و صورت وی پیدا بود درحالی‏که نفس‏نفس‏ می‏زد سیگاری روشن کرد پک اول….دومی را بصورت عمیق و هنوز سومی را نزده که دست‏ روی سینه گذاشت و بر زمین افتاد او را به‏ بیمارستان منتقل کردند ولی قلبش برای‏ همیشه از حرکت ایستاده بود وقتی بچه‌‏های‏ محل او را داخل ماشین می‏‌گذاشتند تکه‏ کاغذی از کنار قوطی سیگار داخل جیبش به‏ زمین افتاد که روی آن نوشته بود:

«مصرف سیگار برای تندرستی زیان‏‌آور است»

آنتن کوتاه

دوهفته‏‌ای می‏شد که بچه‌‏های آقای‏ احمدی به او اعتراض می‏‌کردند که چرا نسبت‏ به تعمیر آنتن اقدام نمی‌‏کند.کار به جایی‏ رسید که حتی همسر آقای احمدی به‏ طرفداری از بچه‏‌ها با او جروبحث کرد.

آقای احمدی یکی دوبار به تعمیرگاه‌های‏ مربوطه مراجعه و مشکل نارسایی تصویر و ایراد آنتن را بازگو کرد.یک تعمیرکار مدعی‏ شد که تلویزیون دیگر به‏‌درد نمی‌‏خورد، دیگری با درخواست مبلغ زیادی گفت که باید تلویزیون را از نزدیک ببیند و سومی و چهارمی‏ نیز هریک چیز دیگری گفتند خلاصه اینکه‏ کسی به درخواست اصلی آقای احمدی که آقا آنتن تلویزیون ما ایراد جزئی دارد نه کلی توجه‏ نکرد.

آقای احمدی احساس کرد دیگر توان‏ تحمل غرولند زن و بچه‏‌اش را ندارد و تصمیم‏ گرفت که خودش مشکل نارسایی تصویر تلویزیون را حل کند او پیچ‏‌گوشتی و انبردستی‏ را برداشت و به پشت‏بام خانه‏‌اش رفت و از بچه‌‏ها خواست به محض صاف شدن تصویر تلویزیون او را خبر کنند.

بچه‏‌ها مشغول تماشای تلویزیون بودند، پانزده دقیقه از رفتن پدرشان گذشته بود اما تغییری در تصویر مشاهده نمی‏شد دختر بزرگتر او را صدا زد ولی جوابی نشنید او یکی، دوبار دیگر پدرش را صدا زد و سرانجام به‏ پشت‏بام رفته و ناگهان….

آقای احمدی به خاطر کوتاهی آنتن سعی‏ کرده بود با دست،میله و سیم آن‏را بگیرد که‏ با سر به پایین سقوط کرده و در اثر ضربه ‏مغزی‏ جان سپرد.

بعد از مرگ او با جزیی چرخاندن آنتن‏ تصویر تلویزیون صاف شد و معلوم شد آنتن به‏ هیچ تعمیری نیاز نداشت.

 فرزند بیشتر،زندگی….

شش سال از ازدواج آنها می‏‌گذرد.پنج بچه‏ قد و نیم قد محصول زندگی مشترک آنهاست. تلاش آقا فرامرز در قانع کردن همسرش به‏ اینکه تعداد زیاد بچه مشکل‌‏آفرین است، به نتیجه نمی‏رسد.مخارج بچه‌‏های خردسال‏ از طرفی و پیدا نکردن محلی برای اجاره از طرف دیگر کم‏کم به آقا فرامرز فشار می‌‏آورد. هرجا برای اجاره می‏رود صاحب ملک‏ نخستین بهانه‌‏ای که می‏‌آورد بچه‏‌های‏ خردسال آنها است و بالاخره فردی بخاطر رضای خدا آنها را به عنوان مستأجر می‏پذیرد و اتاق دوازده متری در اختیار آنها می‏‌گذارد… زندگی در اتاق دوازده متری با پنج بچه‏ مشکلات زیادی را برای فرامرز و همسرش‏ ایجاد کرده است.یکی نوزاد است،دیگری‏ هنوز چهاردست‏وپا راه می‏رود،سومی تازه راه‏ افتاده،چهارمی و پنجمی هم برای خودشان‏ شری شده‏اند.با وجود این،اختلاف سر بچه‏ بعدی موضوع مشاجره هرروز زن و شوهر می‏شود.و همسر او مصر است که چون او بچه‏ دوست دارد هرچه تعدادش بیشتر باشد،بهتر است.

نزدیک‌‏های ساعت ده صبح هریک از بچه‌‏ها در گوشه‏ای از اتاق قرار دارند.دختر و پسر پنج‏ساله مشغول بازی‏اند،چندباری‏ به طرف کمد کنار دیوار که تلویزیون و چرخ‏ خیاطی روی آن قرار دارد می‏روند.مادر گرچه‏ مواظب آنهاست ولی گریه نوزاد و سروصدای‏ بچه دیگر که تازه را افتاده،امان او را بریده‏ است.درحالی‏که مشغول شیر دادن به نوزاد است آن دیگری را کنار خود می‏نشاند و با چشمان خود ناظر بازی دو بچه دیگر است.در یک لحظه که هیچ کاری از دستش برنمی‏‌آید کمد بر روی دختر و پسر برمی‏گردد.بچه‏‌ها زیر کمد می‌‏مانند لبه مکد با سر پسر دوسالهء او که‏ تازه راه افتاده و با کمد فاصله دارد برخورد می‏کند نوزاد را به گوشه‏‌ای می‏‌گذارد،به طرف‏ کمد می‏رود و با سروصدای او صاحب‌خانه به‏ کمک او می‏‌آید.کمد را بلند می‏کنند،دو بچه‏ زیر کمد سالمند ولی پسر دوساله مدهوش‏ افتاده است.به بیمارستان منتقل می‏شود ولی‏ در اثر ضربهء وارده به سرش فوت می‏شود…

  • آیا بهتر نبود همسر آقافرامرز به تعداد کم‏ فرزند قانع می‏شد تا بتواند بهتر از آنها نگهداری کند؟
  • آیا تربیت همزمان پنج فرزند خردسال‏ ممکن است؟
  • آیا اصرار همسر آقافرامرز به آمادگی برای‏ داشتن بچه ششم کار صحیحی است؟
  • آیا فرامرز همیشه باید حرف همسرش را که خواهان فرزند بیشتری است،بپذیرد و آیا فرزند بیشتر زندگی را بدتر نمی‌‏کند؟

هدیه آخر سال

چیزی به غروب آفتاب نمانده است.همه‏ زنان فامیل حضور دارند و شادی صفای‏ خاصی به محفل کوچکشان داده است.هر کسی سعی می‏‌کند هدیه‌‏اش را زودتر از همه‏ باز کند و به بقیه نشان دهد.

مادر آقاداماد به ترتیب هدیه را باز می‏‌کند و نشان حاضران داده و روی طبق‏ه می‏چیند. همه چیز آماده برای فرستادن هدیه‏‌های‏ عروس‏ خانم است.

در این خانواده رسم است که در آخر سال‏ خانواده داماد،هدایایی برای عروس بفرستند. تعدادی از جوانان فامیل که آماده برای بردن‏ طبق‏ه هستند،کم‏کم وارد خانه می‏شوند و هریک مسئول برداشتن طبقی می‌‏شوند. یکی می‏گوید طبق شیرینی‌‏ها باید جلوتر باشد و آن دیگری پیشنهاد می‏‌کند هدیه‏‌های‏ اختصاصی عروس‏ خانم حتما باید جلوتر از همه راه بیفتد.

سرانجام با نظم و ترتیب خاصی جوانان هر یک طبقی بر سر می‏‌گذارند و از پله‏‌ها پایین‏ می‏روند.

زن و بچه پشت‏ سرشان راه می‏افتند تا به‏ خانه عروس بروند و آنجا هم جشن کوچکی‏ راه بیندازند.هنوز کاروان هدایا از راه پله‏‌ها بیرون نرفته است که با صدای انفجار مهیبی‏ ساختمان به لرزه درمی‌‏آید.سقف و دیوارها فرو می‏ریزد و آه‏وناله و فریاد زخمی‌ها و دست‏ و پا شکسته‌‏ها در میان گردوغبار غلیظی که‏ فضا را پوشانده است،در هم می‌‏آمیزد. همسایه‌‏های اطراف با صدای انفجار و در هم‏ شکستن شیشه‏‌های اتاقشان،وحشتزده از خانه‌‏ها بیرون می‏ریزند.یکی می‏گوید زمین‏ لرزه شده،دیگری فریاد می‏زند کپسول گاز ترکیده و یکباره نگاه‌شان به ساختمان‏ روبرویی می‏افتد که شعله‌‏های آتش از پنجره‏‌های زیرزمین آن به بیرون زبانه‏ می‏کشد.

دقایقی بعد امدادگران سازمان آتش‏نشانی‏ از راه می‏رسند،زخمی‌‏ها و دست‏و پا شکسته‌‏ها را از زیر آوار بیرون می‌‏آورند و آتش را هم‏ خاموش می‏کنند.

بررسی‌ها نشان می‌‏دهد که دو جوان بدون‏ اطلاع ساکنان ساختمان در زیرزمین با اکلیل‏ و سرنج سرگرم ساختن ترقه بوده‏اند.

راستی ساختن و استفاده از ترقه که به قیمت‏ جان و مال انسانهای بی‌گناه تمام می‏شود، اقدامی انسانی است،آیا والدین این دو جوان‏ پاسخی برای خانواده‌‏های مصیبت‏دیدهء داماد و نیز برای عروس که فکر می‏کند سیاه‏بخت‏ بوده است،دارند؟اگر این اتفاق برای پسر تازه‏ داماد و یا دختر تازه‌‏عروس خودشان می‌‏افتاد، چه احساسی به آنها دست می‏داد؟

آیا چنین مصیبت‌هایی را به عنوان هدیه آخر سال هدیه مناسبی برای همسایه خود می‏دانند؟

اتصال برق

هروقت که همسر آقابهروز به او می‏گفت‏ که کولر اتصالی دارد،او پاسخ می‏داد که چیزی‏ نیست،اینجور اتصالها معمولی است و مسأله‏ای پیش نمی‏‌آید.

بهروز،توانایی خرید کولر بزرگ برای نصب‏ در پشت‏بام ساختمان را نداشت و برای همین‏ منظور کولر آبی کوچکی خریده و در پذیرایی‏ خانه قرار داده بود.

شدت اتصال کولر به‏‌حدی بود که همسر آقا بهروز چندبار احساس کرد که برق او را می‏گیرد و به جهت ترس از خطر برق‌‏گرفتگی، مواقعی که شوهرش در خانه نبود،دوشاخه‏ کولر را از برق بیرون می‏‌آورد و استفاده‏ نمی‏کرد،او می‏گفت:تحمل گرما بهتر از خطر برق‌‏گرفتگی است…

ساعتی از ظهر گذشته،آقابهروز وارد منزل‏ می‏شود،با نگاه به کولر خاموش به همسرش‏ متعرض می‏شود که چرا کولر خاموش است. او کولر را روشن کرد و به استراحت پرداخت و همسرش نیز در آشپزخانه مشغول آماده‏ کردن چایی شد.چند لحظه بعد با پیچیدن‏ صدای فریاد بهنام کوچولو که دو بهار از عمرش را پشت‌‏سر گذاشته،پدر و مادر به‏ طرف او دویدند.بهنام درحالی‏که به سختی‏ نفس می‏کشید،در فاصله یک متری کولر افتاده بود.

او را فورا به بیمارستان رساندند،اما معالجات مؤثر واقع نشد و او جانش را از دست‏ داد.پزشکی قانونی علت مرگ بهنام را برق‏ گرفتگی تعیین کرد.

اتصالی کولر بری همیشه رفع شد،ولی به‏ قیمت جان بهنام کوچولو.

آیا بهتر نبود پدر بهنام بموقع نسبت به رفع‏ اتصال برق کولر به قیمت کمتری اقدام‏ می‏کرد؟

 بی‌‏عاطفه

صدای شیون از خانه‏ای بلند شد:«مامان تو را خدا جوابمو بده».

ولی مادر در خواب ابدی فرو رفته بود…

گزارش از طریق کلانتری رسید و من در صحنه حاضر شدم.بچه‏‌های متوفی ملتمسانه‏ از من خواستند که قبل از انتقال جنازه‏ مادرشان،اجازه داده شود پزشکی بیاید و معاینه‏اش کند.منتظر ماندم پزشک بیاید و مرگ متوفی را تأیید کند.در مدتی که آنجا بودم،حضوری از همسایه‌‏ها ندیدم و به غریبی‏ متوفی و فرزندانش دلم سوخت.در این افکار بودم که صدای مرد میانسالی از پله‏‌های پایین‏ توجهم را جلب کرد.با حالتی آمرانه گفت:آقا این جنازه را زود منتقل کنید.بو می‏گیرد! پرسیدم شما؟گفت:همسایه طبقه بالایی‏ هستم.گفتم بفرمایید تشریف ببرید.

بی‌‏اختیار به یاد این افتادم که در گذشته‏‌ای‏ نه‏‌چندان‏‌دور،وقتی مرد یا زنی از همسایگان‏ می‏مرد،تا شب هفت همه‌‏کاره همسایه‏‌ها بودند.حالا این آقا می‏گوید جنازه را ببرید که‏ بو می‏گیرد،لااقل حالی از فرزندان او نیز نمی‏پرسد.

هرچه به خود فشار آوردم که چیزی به او بگویم،در خود توان برخورد با چنین‏ شخصیتی را ندیدم.فقط از ذهنم گذشت: بی‌‏عاطفه…

حق همسایگی

وارد کوچه محل حادثه که می‏شوم جمعیت‏ زیادی را می‏بینم که اطراف جسد جمع شده‏اند از پیر و جوان گرفته تا کودکان هفت،هشت‏ ساله همه گریه می‏‌کنند پرس و جو که می‏کنم‏ متوجه می‏شوم یکی از بهترین بچه‌‏های‏ محله‌‏شان را از دست داده‌اند و نمی‏دانند که‏ چرا او مرده است.

با دیدن جنازه شهرام احساس می‏کنم او به‏ خواب رفته است چندان شباهتی به مرده ندارد یازده بهار را پشت سر گذاشته و یکی از بهترین دانش‌‏آموزان مدرسه‏شان بوده است.

از کودکان همبازی‏اش که می‏پرسم‏ می‏گویند از در خانه‌‏شان بیرون آمد و داشت‏ می‏دوید که یک مرتبه افتاد و دیگر بلند نشد از همسایه‏‌ها می‏پرسم چرا او را به بیمارستان‏ نرساندید می‏گویند همان موقع گروهی از امدادگران فوریت‌های پزشکی در حال عبور از محل بودند که بلافاصله اقدام‌هایی را انجام‏ دادند ولی شهرام مرده بود.

جنازه شهرام را به‏طور دقیق مشاهده‏ می‏کنم کوچکترین اثری از جراحت در بدن او دیده نمی‏شود با دیدن شیار سوخت‌ه‏ای در کف‏ پای او ناخودآگاه فریاد می‏زنم«برق برق بروید کنار»مردم گرچه از ما فاصله می‏گیرند اما از نگاه بعضی از آنها پیدا بود که می‏خواستند بگویند«آقا برق کجا بود!؟»

پزشکی قانونی علت مرگ شهرام را برق‏ گرفتگی تعیین می‏کند محل را مجددا بررسی‏ می‏کنم در جایی که شهرام افتاده بود سیم‏ برقی را زیر خاک عبور داده شده که از خانه‏ همسایه‌‏ای به منزل همسایه دیگر کوچه‏ می‏رسد همسایه اولی که از برق غیر مجاز استفاده می‏کند سیم برق را از زیر خاک داخل‏ کوچه به همسایه دومی داده است و چون رویه‏ سیم از بین رفته بود موقع عبور شهرام کف پای‏ او با سیم لخت برخورد کرده او دچار برق‏ گرفتگی شده و به کناری پرت می‏شود.

پس از روشن شدن واقعیت به یاد نخستین‏ حضورم در صحنه مرگ شهرام افتادم برای‏ لحظاتی لرزیدم اگر جنازه شهرام درست روی‏ سیم برق می‌‏افتاد چه می‏شد و همیشه در این‏ فکرم که چطور آن روز دچار برق‏‌گرفتگی‏ نشدیم و آیا همسایه‏‌های پدر شهرام پاسخی‏ برای او دارند و آیا حق همسایگی را درست‏ بجا آورده‏‌اند.

تاب‏ بازی

از همان روزهای اول که گردشگاه افتتاح‏ شد بچه‌‏های محل بعدازظهرها برای بازی به‏ آنجا می‌‏رفتند و هر بار که داخل گردشگاه‏ می‏شدند نگهبان سوت زنان دنبالشان‏ می‏رفت که داخل چمن‌ها نروند.

حمید شلوغ‏ترین آنها بود گرچه دوازده سال‏ بیشتر نداشت ولی یک سر و گردن از بچه‏‌های‏ هم سن و سالش بالاتر بود اول از همه او بایستی از وسایل بازی استفاده می‏کرد.

هر کدام از بچه‌‏ها در گوشه‌‏ای مشغول بازی می‏شوند حمید این بار تاب را انتخاب می‏کند روی تاب می‏نشیند و با فشار پاهایش آن را به‏ حرکت درمی‏آورد یکی دو تا از بچه‏‌ها به‏ کمکش می‏‌آیند و او به تاب‏بازی ادامه‏ می‏دهد.

دقایقی بعد از بچه‏‌ها می‏خواهد که نمایش‏ او را تماشا کنند با هر دو پا روی تخته تاب‏ می‌‏ایستد و سعی می‏کند به سرعت با تاب خود را به جلو و عقب بکشاند دوست دارد تا جایی‏ که می‏تواند از زمین فاصله بگیرد و هر چه‏ دوستانش به او می‏گویند این کار خطرناک‏ است گوش نمی‏کند خود را غرق در شادی‏ احساس می‏کند از بچه‏‌ها می‏خواهد او را به‏ جلو هل بدهند کسی حاضر به این کار نمی‏شود خود سعی می‏کند سرعت حرکتش را بیشتر کند در حالی که می‌‏خندد به حرکت خود ادامه می‏دهد حتی صدای نگهبان بوستان هم‏ که می‏گوید«بچه این کار خطرناک است بیا پایین»او را از ادامه کارش باز نمی‏دارد.

در حرکتی دیگر بین زمین و هوا کنترلش را از دست می‏دهد و در خاک و خون می‏غلتد همه به طرف او هجوم می‏برند هر چه صدا می‏زنند جوابی نمی‏دهد او بی‏‌حرکت روی‏ زمین می‏ماند و چشم‌های خیره‌‏اش تخته‌‏های‏ تاب را نشانه می‏رود فورا به بیمارستان منتقل‏ می‏شود ولی اقدام‌های درمانی موثر واقع نشده‏ و او در اثر ضربه مغزی جان می‏سپارد.

آیا بهتر نیست روش صحیح استفاده از وسایل بازی در گردشگاه‌ها را به فرزندانمان‏ بیاموزیم تا شاهد پرپر شدن گل‌های زندگیمان‏ در گلستان‌ها نباشیم؟

خوش‏‌حسابی

چند روزی است که رحیم احساس می‏کند دوست چندساله‏اش بهروز حال مناسبی ندارد با تلاش زیاد پی به مشکل او می‏برد و متوجه‏ می‏شود که بهروز به خاطر بدهکاری نیاز به‏ پنجاه هزار تومان پول دارد ولی از بس از این و آن قرض گرفته و موقع پرداخت پول طلبکار را با تأخیر داده است دیگر کسی به او قرض‏ نمی‏دهد.رحیم پنجاه هزار تومان به او می‏دهد و از او می‏خواهد که سعی کند به موقع‏ بدهی‌‏اش را بپردازد و این پول را نیز بیست روز دیگر باید برگرداند…

سه ماه از قضیه می‏گذرد ولی از پرداخت‏ پول خبری نمی‏شود رحیم به خاطر دوستی‏ چندساله خجالت می‏کشد که خودش‏ مستقیما پول را از بهروز بخواهد یک دو تا از دوستان را واسطه می‏کند ولی باز هم نتیجه‌‏ای‏ نمی‏گیرد…

رحیم خود دست بکار می‏شود یکی دوباره‏ به اشاره و کنایه به بهروز می‏فهماند که باید پول مرا برگردانی و در آخر کار صراحتا از بهروز پول خود را می‏خواهد ولی بهروز وعده‏ چند روز دیگر را می‏دهد.

رحیم که خود به پول نیاز دارد غروب یک‏ روز کاری جلوی بهروز را می‏گیرد و در حالی که‏ با او دست به یقه شده می‏گوید تا پولم را ندهی‏ نمی‏گذارم بروی بهروز سیلی محکمی به‏ صورت رحیم زده و با او درگیر می‏شود دخالت‏ یکی دو نفر از عابران نیز مانع درگیری آنها نمی‏شود رحیم در حالی که بهروز را محکم‏ گرفته داد می‏زند که آخر چرا ماه‌هاست پولی‏ را که از من گرفته‌ا‏ی بر نمی‌‏گردانی؟چقدر باید صبر کنم مگر گناه کردم که مشکل ترا حل کردم بهروز به جای پاسخ به رحیم با مشت‏ و لگد به جان او می‏‌افتد که ناگهان رحیم به‏ زمین می‏افتد و بلند نمی‏شود او را به‏ بیمارستان می‏رسانند ولی برای همیشه‏ ساکت می‏ماند…

راستی آیا بهتر نبود بهروز به موقع به تعهد خود عمل می‏کرد و اگر او این کار را می‏کرد آیا این اتفاق می‏‌افتاد آیا بهتر نبود بهروز در امور مالی خوش‏‌حسابی را سرلوحه قرار می‌‏دادآیا بهتر نبود دو دوست قدیمی به خاطر پنجاه هزار تومان درگیر نمی‌‏شدند و حالا بهروز چه پاسخی برای دختر یتیم آقا رحیم‏ دارد؟

بازی شبانه

آقای قنبری طوری بود که صبح از منزل‏ خارج می‏شد و حدود ساعت ده شب بر می‏گشت و همین مسئله باعث شده بود بهروز ده ساله او تا پاسی از شب در کوچه با بچه‌‏ها بازی می‏کرد و هر بار که مادر از او می‏‌خواست‏ زودتر به خانه بیاید توجهی نمی‏کرد…

یکی دو بار آقای قنبری متوجه می‏شود که‏ بهروز دیر وقت به خانه می‏‌آید موضوع را از او می‏پرسد ولی قبل از جواب پسرش مادر پا در میانی کرده و پاسخ همسرش را می‏دهد که‏ «بچه را تحت فشار قرار نده او به موقع به منزل‏ میاد…»

شب برخلاف همیشه آقای قنبری ساعت‏ ۹ به منزل می‌‏آید و می‏بیند خبری از بهروز نیست وقتی سراغ فرزندش را می‏گیرد رنگ‏ چهره همسرش می‏پرد شکسته بسته جواب‏ می‏دهد که بهروز طبقهء پایین منزل همسایه‏ است و به کوچه نرفته و فورا از منزل خارج شده‏ و بهروز را که داخل کوچه هست به حیاط آورده‏ و به او می‏گوید همین الان برو منزل همسایه‏ چند دقیقه بعد به خانه برگرد و اگر پدرت‏ پرسید نگویی که کوچه بودی…»

آقای قنبری گرچه ظاهرا می‏پذیرد بهروز منزل همسایه رفته ولی از سر و وضع پسرش‏ می‏فهمد که او دروغ می‏گوید کمی با او صحبت می‏کند و سرانجام بهروز واقعیت را به‏ پدرش می‏گوید…

مشاجره بین پدر و مادر آغاز می‏شود عمده‏ اختلاف سر این است که چرا مادر بچه را به‏ دروغ گفتن واداشته است و مادر مدعی است‏ که ترس از تنبیه پدر او را واداشت که به پسرش‏ یاد بدهد که دروغ بگوید…

صبح روز بعد مادر بهروز از منزل خارج شده‏ به منزل پدرش می‏رود او تصمیم می‏گیرد به‏ منزل شوهرش برنگردد عصر آن روز آقای‏ قنبری به دنبال همسرش رفته از او می‏خواهد که به منزلشان برگردد مشاجره دیگری آغاز می‏شود بستگان مادر بهروز به طرفداری از او برمی‏‌خیزند پدرزن ابتداء سعی می‏کند مانع‏ مشاجره شود ولی بعد خود نیز از دخترش‏ طرفداری می‏کند و وارد مشاجره می‏شود.با سر و صدای آنها همسایه‏ ها نیز حاضر می‏شوند و با حضور به موقع مأموران انتظامی‏ که توسط اهالی محل باخبر شده‏اند از ادامه‏ درگیری جلوگیری می‏شود پدرزن که‏ گوشه‏‌ای ایستاده و ناظر توضیحات بقیه به‏ مأموران است ناگهان دست روی سینه گذاشته‏ و روی زمین می‏‌افتد و دیگر برنمی‏‌خیزد.

راستی عامل اجتماعی مرگ وی چیست‏ دروغ گفتن بهروز و مادرش؟قهر مادر بهروز؟ مشاجره پدر و مادر بهروز،دعوای خانوادگی و طرفداری از روی احساسات و یا بازی شبانه‏ بهروز؟

بی‌‏دقتی

حدود نیم ساعت از بازجویی می‏گذرد هر سؤالی که از او می‏کنم اصرار دارد که خانم‏ روحی را یک هفته پیش دیده است او آنقدر به‏ گفته‌‏های خود اطمینان دارد که حاضر است‏ قسم بخورد و هر چه او را دعوت به دقت در گفتار و درست فکر کردن پیرامون موضوع‏ می‏کنم و از او می‏خواهم که به این راحتی به‏ قرآن قسم نخورد نمی‏پذیرد ناراحت هم‏ می‏شود که آقا چرا راست را قبول نمی‏کنی من‏ این خانم را یک هفته پیش در مغازه دیدم این‏ مقدار هم جنس به او فروختم گرچه او با قسم‏ شهادت به دیدن خانم روحی می‏دهد اما برای‏ من پذیرفتن شهادت او ممکن نیست چرا که‏ نتیجه پذیرش این می‏شود که شوهر خانم‏ روحی را به اتهام قتل بازداشت کنم چون شوهر مدعی است مدت‌هاست همسرش را ندیده ولی‏ با چنین شهادتی معلوم می‏شود که زنش در خانه بوده است اما برای من مسلم شده که‏ خانه بوده است اما برای من مسلم شده که‏ خانم روحی از ده روز پیش فوت شده و این‏ شاهد نمی‏تواند خانم روحی را یک هفته پیش‏ دیده باشد.

سه روز بعد حدود ساعت ۹صبح در شعبه‏ مشغول تحقیق در پرونده‌‏ای هستم همین‏ شاهد هراسان و رنگ‌‏پریده وارد می‏شود.

«آقای قاضی ببخشید سرزده وارد شدم‏ موضوع مهمی را می‏خواهم در میان بگذارم‏ دیروز عصر که در مغازه بودم یک مرتبه دیدم‏ خانم روحی وارد شد خیلی ترسیدم فکر کردم‏ روح است چون شما گفته بودید او مرده است او هم فهمید که من رنگم پریده و ترسیده‏‌ام وقتی‏ علت ترس و حیرتم را پرسید تمام ماجرا را به‏ او گفتم زن خنده‌‏ای کرد و گفت من خانم‏ روحی نیستم خانم روحی طبقه بالای منزل ما سکونت داشت من فقط شباهت ظاهری با او دارم این است آقای قاضی آمدم بگویم که من‏ اشتباه کردم من خانم روحی را ندیده‏ام مرا ببخشید ای کاش به حرف‌های شما دقت‏ می‏کردم و روی اشتباه خود پافشاری‏ نمی‏‌کردم خدایا مرا ببخش من به قرآن قسم‏ خوردم و شهادت دادم.»

راستی آقای قاضی شوهر خانم روحی که‏ بازداشت نیست؟..

او را به آرامش دعوت می‏کنم و پس از کمی‏ صحبت از شعبه خارج می‏شود.

راستی بهتر نبود او در شهادت چند روز قبل‏ خود دقت می‏کرد

آیا اگر من براساس شهادت او تصمیمی‏ می‏گرفتم چه کسی حقوق تضییع شده متهم را در مرگ همسرش که در مظان اتهام قرار داشت جبران می‏کردد؟

پس دقت کنیم به همین راحتی دست روی‏ کلام الهی نگذاریم و به همین آسانی قسم‏ نخوریم و دقت کنیم مبنای شهادتمان‏ اطمینان و واقعیت و نیز شهادت به حق و حقیقت باشد.

عاقبت یک شوخی

حمید و مجید پسرخاله‏‌اند اختلاف سنی‏ آنها یک سال بیشتر نیست حمید دیپلم گرفته‏ ولی مجید درس را رها کرده است آنان گاهی‏ به همراه خانواده به خانه دیگری می‏رفتند….

آن روز گفتگوی حمید و مجید از حالت‏ عادی خارج می‏شود خنده‌‏ها و شوخی‌‏های‏ بی‌جای مجید،حمید را عصبانی می‏‌کند در یک لحظه در اثر برخورد دست مجید،عینک‏ حمید به روی زمین می‏‌افتد و شیشه آن‏ می‏شکند مجید عینک را برداشته و می‏خواهد خودش آنرا به تعمیر ببرد او برای‏ تعمیر عینک حدود شش،هفت هزار تومان خرج می‏کند و عینک را به حمید بر می‏گرداند.

در دیداری دیگر مجید تابلویی را که در منزل حمید است می‏بیند و می‏گوید برای‏ فروش آن مشتری دارد او تابلو پسرخاله‌‏اش را برای فروش با خود می‏برد.

مدتی بعد حمید سراغ تابلو یا پول فروش‏ آنرا از مجید می‏گیرد اما مجید برخلاف‏ همیشه و با تندی به حمید می‏گوید که تابلو را فروخته و پول آنرا در قبال هزینه تعمیر عینک‏ برداشته است حمید یکی دو بار به خانه‏ خاله‌‏اش می‏رود تا از نزدیک با مجید صحبت‏ کند ولی موفق به دیدن او نمی‌‏شود.حمید آخرین بار پس از مراجعت به خانه‏‌اش تلفنی با مجید صحبت کرده و از او می‏‌خواهد که تابلو یا پول آنرا برگرداند اما مجید ناراحت از تلفن‏ حمید با عصبانیت از خانه خارج شده خود را به‏ خانه حمید می‏رساند زنگ در خانه به صدا درمی‌‏آید پدر حمید در را باز می‏کند قیافه‏ عصبانی و ناراحت مجید را می‏بیند و در مقام‏ پاسخ به سؤال مجید که حمید کجاست اظهار بی‏اطلاعی می‏کند مجید برمی‏گردد و پدر حمید به داخل خانه‌‏اش می‏رود.

لحظاتی بعد حمید غرق خون خود را داخل‏ حیاط خانه می‌‏اندازد او در حالی که داد می‏زند پدر جگرم سوخت به دادم برسید تقاضای‏ کمک می‏کند او را به بیمارستان می‏رسانند ولی جان به جان‌‏آفرین تسلیم می‏کند.

مجید موقع برگشتن حمید را داخل کوچه‏ می‏بیند و بلافاصله در حالی که با ضربات‏ چاقویش قلب حمید را می‏شکافد داد می‏زند تو به چه حقی پول تابلو را از من خواستی تو به‏ چه حقی موضوع را به مادر من گفتی…

او موقع فرار توسط همسایه‏‌ها دستگیر می‏شود آیا ستاندن جان پسرخاله به خاطر یک شیشه عینک کاری انسانی است راستی‏ اگر شوخی بیجای اولی نبود حادثه آخری‏ اتفاق می‌‏افتاد؟

 زندانی

صحبت‌های سیمین و مسعود کم‏کم حالت‏ مشاجره به خود می‏گیرد هر یک بر ادعای‏ خود پا می‏فشارد و دیگری به شدت مخالفت‏ می‏کند سیمین مدعی است هر وقت خواست‏ می‏تواند به خانه پدرش برود و بستگان او هم‏ هر وقت بخواهند می‏توانند به منزل او بیایند مسعود به شدت با این تفکر مخالف بوده و معتقد است روابط بایستی روی ضابطه باشد…

کار کم‏کم به داد و فریاد می‏رسد صدای‏ سیمین را همسایه‏‌ها نیز می‏شنوند که با تمام‏ توان فریاد می‏زند بی‏انصاف مگر من زندانی‏ تو هستم مگر برده و اسیر تو هستم که مطابق‏ میل تو عمل کنم من هر وقت که دلم بخواهد خواهم رفت اصلا حالا که این طور شد همین‏ الان می‏روم و به سرعت از منزل خارج شد.

ساعتی بعد مسعود موضوع را به برادرانش‏ اطلاع می‏دهد آنها به همراه برادرشان به‏ منزل مادر سیمین می‏روند تا درباره مشکلات‏ زندگی برادرشان و همسرش صحبت بکنند مشاجره شدید بین سیمین و مسعود در این‏ منزل نیز ادامه پیدا می‏کند دخالت مادر سیمین نیز دردی را دوا نمی‏‌کند برادر کوچک‏ سیمین فورا خود را به حوزه انتظامی رسانده‏ تقاضای مساعدت می‏‌کند با دخالت‏ همسایه‌‏ها و حضور مأمورین درگیری به پایان‏ می‏رسد همسایه‏‌ها قصد رفتن به منزلشان را دارند که متوجه مادر سیمین می‏شوند که در گوشه حیاط نشسته به گوشه‏‌ای زل زده است‏ هر چه او را صدا می‏زنند جوابی نمی‏دهد.از نگاه خیره و سکوت او پیداست که او برای‏ همیشه خاموش شده است.

دیگر از درگیری خبری نیست همه گریه‏ می‏کنند حتی مسعود و برادران او نیز گریه‏ می‏کنند مادر همسر مسعود سکته کرده بود…

سیمین در حالی که به شدت گریه می‏کند نگاهی به مسعود انداخته و می‏گوید ای کاش‏ همیشه زندانی تو بودم ولی مادرم نمی‏مرد.

راستی آیا بهتر نبود سیمین و مسعود به‏ صورت منطقی مشکل زندگی خصوصی خود را حل می‏کردند تا شاهد مرگ دیگری‏ نمی‏شدند.

و به نظر شما رفت و آمد فامیلی و خانوادگی‏ چگونه باید باشد.

با ضابطه یا بی‏حساب و کتاب؟

برگرفته از کتاب باریکتر از مو از نگاه یک‏ قاضی مؤلف جعفر رشادتی
مجله دادرسی – شماره ۲۷

فرید خدائی فر
vakil@vakil.net
بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

دوازده − 3 =