مهمانی

سوری خانم انگشت‏ها را مشت می‏‌کند و محکم می‏کوبد به در.صدایی می‌‏آید.این بار محکم‏تر می‏کوبد.می‏رود عقب‌‏تر می‌‏ایستد.دود آجرهای قرمز و کهنه‌‏ی خانه را سیاه کرده.داد می‏زند،«مهری خانوم،سوخت.غذات سوخت‏ بابا،در دو باز کن.»
امروز صبح مجید گفته بود:«خسته نشدی‏ بس که هر شب املت گذاشتی جلوی ما،واللّه من‏ که خسته شدم.زن هم بود زن‏ها قدیم.مادرای‏ ما.آدم نبودن مگه؟ده تا بچه بزرگ می‏کردن، واللّه مهمونی هم می‏داد.خونه‌‏شون هم‏ همیشه عین دسته‌‏ی گل بود.مگه چند سالشون‏ بود؟پونزده سال.تو یه دونه بچه داری.بیست‏ سالت هم هست.اما هنوز عرضه نداری یه غذای‏ درست و حسابی درست کنی.تا بهت می‏گن قهر می‏کنی و می‏گی پولش نیست.بیا این پول.امشب‏ مادرم اینا دسته جمعی میان این جا ببینم چه تاجی به سرمون می‏زنی.»
و در را زده به هم و رفته بود.
حالا سوری خانم با مشت می‏کوبد به در و داد می‏زند:«مهری خانوم جون،غذات سوخت. سوخت.»
مینا خوابیده بود توی بغل مهری و شیر می‏خورد.پاهاش را بلند می‏‌کرد و می‏برد طرف‏ دهان مهری که مهری آن‏ها را بخورد و با هم‏ بازی کنند.اما مهری دیوار رو به رو را نگاه‏ می‏‌کرد و اصلا حواسش به مینا نبود.مینا یواش‏ نوک سینه مهری را گاز گرفت.مهری یک‏ تکانی خورد و مینا را نگاه کرد.دماغش را گرفت. مینا ممه را ول کرد.خندید.دوباره دهانش را برد طرف ممه.ولی ممه رفته بود.مهری را نگاه کرد. یک دفعه لب ورچیدو زد زیر گریه.
مهری گفت:«اه!بسه دیگه.از صبح تا شب‏ همین‏طور نق می‏زنی!»
مینا را گذاشت زمین.بلند شد.پول‏ها را از روی طاقچه برداشت و شمرد.شش هزار تومان‏ بود.چشم‏هایش را ریز کرد.سفره‏ای را تماشا می‏کرد که پهن شده بود توی اتاق بالا. بشقاب‏های تمیز و سفید،تخت و گود. تربچه‏‌های نقلی قرمز را قاچ داده بود و گذشته‏ بود وسط برگ‏های سبز ریحان و ترخان.ظرف‏ بلور بزرگ را گذشته بود این سر سفره.توی آن‏ سالاد کاهو درست کرده بود.گوجه و خیار را حلقه حلقه کرده بود روی کاهوها.روی گوجه ‏ها.

مجله حقوق زنان شماره۷

 سپیده شاملو
فرید خدائی فر
vakil@vakil.net
بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

سیزده − دوازده =